|
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...
|
ساعت از نیمه های شب بیست و یکم ماه رمضان 86 گذشته و من بغضی عجیب گلویم را گرفته...دلم نمی خواست هیچ وقت دوباره به این وبلاگ بر گردم و آپدیت کنم...خاطرات تلخ این
وبلاگ بغضم را شکست...خدای من.چقدر تنها شدم من...چقدر بی کس شدم من...نمی دانم کجا و چطور می شود گذشته را بر باد فراموشی سپرد...ولی من نمی توانم...
پسرک شاد
دیروز. دوباره گوشه نشین اتاق تاریکش شده است...این بار شاید می توانست نفس بکشد...دوباره سر پا شده بود...می خندید...لبخند بر لبانش برگشته بود...و دوباره دنیای قشنگش خراب شد....
دیگر از همه چیز نا امید شده ام...زندگی با همه سختی هایش از کنارم می گذرد...غم و دردم را هیچکس نمی داند...چشمانی را که هر شب خیس اشک می شوند.هیچکس نمی بیند...قلب ترک خورده ام را هیچکس لمس نمی کند...چیزی از من نمانده...روزها و شب های سخت من یکی پس از دیگری می گذرند....کاش هیچوقت برای باور احساسات آدمی قدم پیش نمی گذاشتم تا امروز اینگونه هر لحظه هزاران بار در خودم بشکنم....کاش هیچوقت برای سلامتی ام.برای لبخند گمشده ام.برای زندگی ام.قلب و احساسم رو درگیر نمی کردم...
روزگاری دردی بر جانم بود و امروز دردی روح وجانم را با هم می سوزاند...مرگ با درد جسمم آرامتر و طاقت فرساتر از مرگی بود که روزی هزاران بار مثل آتش بر وجودم شعله می کشد....من خواه یا ناخواه بد بختی و تیره روزی را برای جسم و جان و زندگی ام خریده ام...دنیا با همه بزرگی اش.با همه زیبایی اش هم نمی تواند آرامش را به من برگرداند و امروز من بدبخت ترین آدم روی این زمینم...دردی که بر جانم نشسته را درمانی نیست...
برای رفتنم دعا کن....
باورم نمی شه یه شب دوباره مث همه شبای سخت دیر زمانی از گذشته دوباره برگشتم و دارم می نویسم...
باورم نمی شه دوباره یه شب سخت و بد رو به مانند همه شبای سخت دور گذشته بر پشت این میز آشنا تجربه می کنم...
باورم نمی شه یه شب دوباره اومده که دلم گرفته...
که دلتنگ شدم...
که دلم میخواد با کسی حرف بزنم...
باورم نمیشه شب سخت امشب رو...
باورم نمیشه چشمانی رو که دوباره بارونی شدن...
باورم نمیشه پایان همه اون دوستی ها و خوشی ها رو...
باورم نمیشه به این زودی همه چی تموم شده باشه...
امروز بیست و پنجم بود...بیست و پنجم فروردین...
یه سال گذشت...
یه سال پیش یه همچین شبی بود...
یه همچین شبی پا گذاشتم رو تموم دلتنگی ها...
رو تموم تاریکی ها...
از خودم...از دنیای تاریک خودم زدم بیرون....
وارد یه جمع شدم...یه جمع عاشق...
یه سال پیش بود...
یه همچین شبی چه آروم سرم رو گذاشتم و به امید فردایی قشنگ به خوابی عمیق فرو رفتم...
فردایی که توش پر بود از قشنگی...
پر بود از امید...
پر بود از یکرنگی ها...
یاد همه اون روزای خوش به خیر...
یاد همه اون لحظاتی که بعد از چند روز با حضور فرشته ای مهربون دنیا یه تیکه از بهشت شد به خیر...
چقد امشب دلتنگم...
چقد دلم می خواد من خوب بودم...
سالم بودم...
نفس می کشیدم ...مث همه...
یه سال پیش بود...
بیست و پنجم فروردین...
رفتنم به اون جمع بهونه بود...
بهونه ای که خدا واسه سلامتی ام پیش روم گذاشت...
و چه زود فرشته مهربونش زمینی شد...
فقط چند روز بعد ، فرشته هم اومد...
اومد تا معجزه احساس رو کامل کنه...
و چه زود تازه نفس شدم من...
و چه دوباره متولد شدم من...
و امروز...
فرشته مهربونم رو گم کردم...
در لابلای تمام کوچه پس کوچه های این شهر شلوغ پی اش گشتم و نیافتم اثری...
کجا رفت...
پس چرا نموند....
چرا منو با این حالم گذاشت و رفت...
کجای کارم اشتباه بود...
کجای این همه خوبی رو فراموش کرده بودم که روزهای خوش زندگی اینقدر زود ازم گرفته شدن....
و یا هم شاید سهم من از این دنیا بزرگ فقط همین بود...
شاید فقط همین چند صباح رو باید زندگی می کردم...
روزای خوش من تموم شدن...
حال و روزم خوش نیست...منتظرم...انتظاری سخت...
ولی قلبم هنوز زنده ست...
هنوز می تپه...
هنوز امید داره...
شاید باورش شده که فرشته مهربون دوباره بر می گرده...
چقد دلم میخواد دنیا یه سال به عقب برگرده...
چقد دلم می خواد امشب برگردم به اون روزا...
چقد دلم می خواد امشب خواب اون روزا رو ببینم...
یه سال پیش بود...بیست و پنجم فروردین...
فرشته من به حرمت چشمان عاشقم بر میگرده........
مطمئنم
چقدر زود تموم شدن روزای قشنگ من...انگار رویایی بیش نبودن...
فقط چند ساعت...چند روز...چند ماه....
بودم...زندگی کردم...نفس کشیدم...مث همه...سلامت و شاداب...
چه راحت و صمیمی زندگی می کردم...طعم خوشی زندگی و حس و احساسات آدمی رو چشیدم...
ولی چه زود تموم شد...چه زود شدم آدم هشت ماه پیش...
چه زود دوباره تموم شدم...
ناشکر نیستم...این سرنوشت آدماست که زندگیشونو رقم میزنه...
این وسط خدا رو شکر می کنم...شکر می کنم واسه هشت ماهی که یه زنده واقعی بودم...
هشت ماهی که به اندازه زندگی چند ساله هر آدمی،خوشبخت بودم...
هشت ماهی که یه روزش با زندگی 22 سال گذشته غم و رنجم،برابری می کرد...
دیگه چیزی ندارم که دلخوشش باشم...همه چیزای خوب رو از دست دادم...
خودمو می سپارم به روزگار...می سپارم به حقیقت دنیا...می سپارم به سرنوشت...
ولی توی این هشت ماه یه چیزی رو تجربه کردم که دیگه خیلی برای عملی کردن دوباره اش دیره....
انگیزه و امید تنها چیزییه که می تونه حتی سرنوشت رو هم عوض کنه....
دلم پره از حرف...پره از ناگفتنی هایی که فقط می تونه قلب و دلم رو آروم کنه...
و ای کاش می تونست باز هم سنگ صبور روزای درد و تنهاییم باشه...
کاش می تونست دوباره برام حرف بزنه...
برام بگه...از همه چی...از همه...از همه...از همه...
بغض عجیبی گلومو گرفته...
بعضی وقتا سکوت آدما حرفایی رو میزنه که زبون نمیتونه....
محتاج دعای همه تونم...همه تونو به خدا می سپارم...
خدا حافظ
سلام...خوبین همه تون...من هم خوبم...یعنی بد نیستم...امشبو زیاد حسش نیست درست و حسابی آپ کنم...
آخه امشب خیلی هیجان دارم...هیجان برای فردایی قشنگ وزیبا...آخه شما که نمی دونین...فردا تولده...تولد بهترین دوست در تمام زندگی ام ...تولد یه انسان واقعی...تولد یه فرشته مهربون...آخ که نمی دونین چه حسی دارم که فردا زود از راه برسه...دلم می خواد صبح زود بیدار بشم...دلم می خواد اولین کسی باشم که بهش میگم تولدت مبارک...اولین کسی باشم که بهش میگم تولد تو تولد همه خوبی هاست...اولین کسی باشم که بهش میگم تولد تو جشن همه گل هاست....اون واقعا یه دوسته...اون کسیه که شاید اگر وجودش نبود...مهربونی هاش نبود...دلسوزی هاش نبود...شاید من الان اینجا نبودم...توی دنیای به ظاهر قشنگ شما نبودم.....این اولین سالیه که توی این روز قشنگ من هم هستم...واین اولین سالیه که من پر از انرژی و نیرو هستم...اولین سالیه که حس می کنم تنها نیستم...جای خالی یه دوست واقعی توی زندگی من به بهترین نحو ممکن پر شد...و من بودن این آدمو اون هم در بدترین شرایط روحی و جسمی خودم/هدیه ای می دونم که فقط خدا می تونست بهم بده...فرشته ها همیشه بزرگند...و ما آدمای کوچیک هیچوقت نمی تونیم قدر بزرگا رو بدونیم...نمی دونم...کاش بتونم قدر این آدم رو بدونم...کاش بتونم اونقدر قدر این آدم رو بدونم که بتونم بیست و پنجم هرسال اینگونه پرنشاط و پر انرژی باشم و توی همه سالیان آینده همچین شبی پر بشم از هیجان برای رسیدن فردایی قشنگ تا اولین کسی باشم که بهش میگم تولدت مبارک....واما تو دوست عزیزم...
رد پای محبت های بی اندازه ات همیشه در بیشه باور من خواهد ماند...
تو بهترین و صمیمی ترین و مهربونترین دوست دنیایی...توی روزای سخت زندگی من با اون شرایط سخت تری که داشتم/ مث فرشته ها اومدی و از من یه آدمی ساختی که تونستم زندگی و حیات رو به خودم برگردونم...می دونم که جبران محبت های بی اندازه ات از توان من خارجه...ولی می دونم که سلامتی من بهترین هدیه ای بود که می تونست بخشی از این محبت ها و مهربونی ها رو جبران کنه...من هنوز هم به بودن فرشته ها روی کره زمین اعتقاد دارم...اونا هستند...همین اطراف...خیلی نزدیک...مث ما زندگی میکنن...مث ما می خورن...مث ما می پوشن......ولی نمی تونیم ببینیم...بفهمیم...فقط می تونیم حسشون کنیم......امسال سال قشنگی بود...سالی بود پر از امید...پر از انرژی...پر از انگیزه...معنی واقعی زندگی کردن و امید رو برای اولین بار تجربه کردم...یه عالمه چیزای خوب ازت یاد گرفتم...چیزایی که از من یه آدم ساخت...هنوز خیلی چیزا مونده تا ازت یاد بگیرم...می خوام یه انسان باشم...یه انسان واقعی...یه کسی مث خودت...چند ساعتی به سالروز تولدت نمونده...
یه هیجان خاصی دارم...آخه دلم می خواد اولین نفر باشم...اگه امشب خوابم ببره دلم می خواد فردا صبح زود بیدار بشم و باهات تماس بگیرم...دوست خوب من فردا منتظر تماسم باش...بزار یه تبریک الان بهت بگم...کار که از محکم کاری عیب نمیکنه...
یهو اومدیم و یکی زودتر از من تبریک گفت...اونوقته که من مدعی میشم و میگم این من بودم که زودتر تبریک گفتم.....تولدت مبارک دوست من...
آرزو دارم بهترین لحظه ها و دقایق زندگی ات رو در کنار خونواده مهربونت سپری کنی...
می بینم که ساعت از نیمه های شب هم گذشته و شماها با چشمای ورچولوسیدتون زل زدین به صفحه مونیتور و اون صفحه کوچولوی چت که قربونش برم
تا وقتی بیدارین توشو می خونین...جونم براتون بگه که
توی این دنیای زار و بی در وپیکر هر کی رو برق سه فاز میگیره ما رو کبریت هم آدم حساب نمیکنه که بگیره...اون از اون چپی تمام رنگ با اون ماشینش....
تصورش رو بکنید یه ماشین در حالت عادی...
حالا اینا به کنار...![]()
با این یکی دوستم پا شدیم یه شب رفتیم خیر سرمون پارتی...
اونجا هم مختلطه مختلط... مرد و پسر با هم قاطی..بقیه رو هم خودتون حدس بزنین چه جونورایی هستن...
ولی این وسط باز خدا رو شکر که این رییس هستا...چیزه...
من چشام یه کم توی این گرونی دارن از باغ همسایه گوجه و خیار می چینن...اگه موقع خواب یه سوسک قبل از شما بره توی رختخوابتون جا خوش کنه...چیکار می کنین؟؟؟ ![]()
صدای تیک تیک عقربه های ساعت اتاقی توی این شهر بزرگ خوابو از چشای پسرکی دلتنگ زدوده...
نیمه های شبه و اون هنوز خوابش نمیاد...شاید یه سال پیش روزی که این وبلاگو ثبت می کرد هیچوقت حتی فکرش رو هم نمی کرد که این چنین تنها یار و مونس شبهای بی کسیش بشه...شبهایی که توشون پر میشه از هیچ...یه سال پیش وقتی میخواست توی این وب بنویسه شاید حتی انگیزشو از این کار نمی دونست...یه پسرکی با یه غم بزرگ...نوشت از همه غم هاش...نوشت از شادی، با داشتن همه غم هایش...چه ساده وقشنگ می نوشت...چه دنیای زیبایی داشت...ماه ها و روزها چه قشنگ بودن...چه دوستایی داشت...چه قرارایی میزاشت...یه اتاق داشت...یه اتاق تاریک...یه اتاقی که همه وقتی میخواستن پسرکو خوشحال کنن یه شمع میگرفتن دستشون و روشنایی میدادن به اتاق پسرک...ولی یه روزی از توی این آسمون قشنگ خدا یه فرشته اومد...یه فرشته مهربون اومد تا دیگه هیچوقت واسه روشنایی اتاق پسرک احتیاجی به شمع نباشه...چه زیبا و به موقع اومد...درست توی آخرین لحظاتی که پسرک داشتن ذره ای از خوشی های دنیا رو رویایی بیش نمی دونست...غم ها ودلتنگی های پسرک اونقد نا امیدش کرده بود که روحش مرده بود و جسم هم در حال پوسیدن بود....پسرک زنده شد...نفس می کشید...نفسی متفاوت از همه نفس های زندگی اش...چقدر همه چیز عوض شده بود...چقدر همه چی زیبا و قشنگ شده بود...دنیایی متفاوت...آدمایی متفاوت...زندگی متفاوت...صبحی متفاوت...شبی متفاوت...خوابی متفاوت.......اینجا آخر دنیا بود...دنیایی متفاوت از دنیای همه آدما...وحالا دست نوازشگر فرشته ای مهربون بر سر پسرک همه قشنگی های عالم رو بهش هدیه می کرد...روزها می گذشت و لحظه های قشنگ پسرک تمومی نداشت...چقدر پسرک عوض شده بود...چقد مهربون شده بود...دیگه هیچ چیزی توی این دنیا نبود که بخواد خنده های قشنگ پسرکو ازش بگیره...شبا رو دوست داشت واسه صبح فردای قشنگشون...و صبح ها رو دوست داشت واسه داشتن قشنگترین روزی که در پیش داشت....پسرک کم کم به اوج خوشبخت ترین آدم روی زمین مبدل گشت...همه چی قشنگ بود...شبا و روزا گذشتن و امشب و شبای قبل رسیدن....امشبی که پسرک وقتی برگ برگ دفتر گذشته دور و نزدیکش رو ورق میزنه دلتنگ همه داشته و نداشته هاش میافته....خواب از چشمای پسرک رفته...هرکجای دفتر کم سن وسال عمرش رو ورق میزنه میخوره به زیباترین اتفاق این دفترچه زندگی....غم ها،فرشته مهربون،...شادی ها،فرشته مهربون....گریه ها،فرشته مهربون...خنده ها،فرشته مهربون.......پسرک امشب و همه شبایی که دلش میگیره واینجوری دلتنگ میشه،یاد فرشته مهربون آرومش میکنه...پسرک خیلی خوشبخته...اون همه قشنگترین حسای دنیا رو یه جا با هم داره...توی خوشیاش،توی غم هاش....توی این شبای دلتنگی وقتی به یاد گذشته دور هنگامش میافته،هیچوقت باورش نمیشه که امروز خوشبخت ترین آدم روی زمینه...زندگی با اومدن فرشته مهربون به پسرک برگشته...پسرک زندگی میکنه،مث همه آدمای روی این کره خاکی...ولی متفاوت تر از همه شون...پسرک زندگی اش پره از خوشبختی...پره از شادی...پره از خنده...پسرک با همه آدمای روی زمین فرق داره....پسرک یه چیزی داره که هیچکسی نداره...پسرک یه فرشته مهربون داره...یه دست نوازشگر مهربون داره...تا وقتی اون باشه،هیچوقت خنده از لبای پسرک دور نمیشه...هیچوقت احساس تنهایی نمیکنه....فرشته مهربون اومده تا پسرک زندگی کنه...وامروز پسرک قشنگ ترین زندگی دنیا رو توی همون اتاق تاریکه روزهای دور گذشته، در حالی که روشن ترین نقطه دنیاست تجربه میکنه......اگر مجنونم و شیدا
،اگرمستم،اگرتنها...اگر بهر تو می گویم
حدیث عشق و سرمستی...اگرسر می دهم با یاد رویت نغمه مستی...
اگرعطرشقایق درمیان شعرمن کاشانه ای دارد...
اگرذرات احساسم تب مستانه ای دارد...
اگرمجنونم ودربند،اگرمی جوشدازعمق وجودم عشق،
همه از توست...تمام مستی جانم،
همه مجنونی وشیداییم از توست...زمانی که گل یادت به جانم می دواند ریشه احساس...
همه بیت الحزین عشق می گردم...
همه ذرات من میل سراییدن برای توست...
میان بیشه جانم،اگر گه گه نسیمی می وزد،
عطر هوای توست...دلم می خواهد از عشق درون فریاد دلتنگی ز سر گیرم...
ولی می ترسم از رسوایی و از تیغ خونریزش...
حدیثم را تو می دانی،تو می دانی ز داغ عشق سوزانم...
از این دلتنگی تبدار می سوزم...
حدیثم سرگذشت گرم یک عشق است...
ومی دانی که عشق توست
،راز سرگذشت من...بازهم بـــــــاران پاییزی...بازهم
یادتو...بازهم اشک چشمانم...ازنظرم پنهان شدی , اما با ردپایت که بر قلبم به جا مانده چه کنم؟...ازمن فرسنگ ها دور شدی , اما کاش قلبت را نزد قلبم جا می گذاشتی...تو رفتی اما یادت لحظه ای رهایم نمی کند...تو رفتی اما چه بی بهانه...تورفتی بی آنکه مجالی برای التماس بیابم : نرو...بگو به چه جرمی مرا رها کردی؟...بازهم بـــــــــاران می بارد...امشب دل من همچون آسمان ابری و گرفته است...بازهم بــــــــــاران می بارد...تو رفتــــــــی, تورفتــــــــی...تو نیـــــستی,تو نیـــــستی...دریک شب پاییزی مهمان دلم شدی...اما در یک شب سرد زمستانی در بوران و برف گم شدی...و من نیز گم شدم...اما من هنوز هم چشم به راهم...چشمان من هنوز به راهی که تو رفتی خیره مانده...آری گمشده ای هستم درآن شب زمستانی...انتظار بازگشتت به وجودم گرما می بخشد...منتظرم که مرا بیابی...منتظرم که بهاررا برایم به ارمغان بیاوری...
برايم از كوچ مي گفت و از لذت هجرت
برايم از سرانگشتان دستهاي توانايش مي گفت و من چه زيبا دستانش را كه توانايي ابديت داشتند نوازش ميكردم...
امشب فرشته ای که روزي و دير زماني دوست بود و یار،بنا به غم ها ودلتنگی هایش با من هم صحبت گشت و به يكباره چه زيبا دلم را ويران كرد و غزل رفتن را چه آسان و چه شوك آور زمزمه كرد.كسي كه هيچ وقت فكر نمي كردم يك روز هيچ كس خبر رفتنش را به من بدهد،حال چه آسان و چه نا بهنگام بار سفر را مصمم بسته...آه...كه چه زود هنگام غزل خداحافظي را خواند و چه خوش كوك ساز رفتن را كوك كرد... او كه هيچ گاه فكر نكرد كه اين دل بيرحمِ كور،چگونه بايد فراموش كند...اوكه يكروز با همان مهربانی و صداي آهنگين،دلي را مجذوب خود ساخت و چه آسان همان دل را لگد زد و رفت...وااااااي كه چه مبهم روزي سلام ِدوستي را بر لبان هم نشانديم و امروز چه خوفناك بدرود گفتيم...آروزهايش و غزل خداحافظي اش لرزه اي بر اندامم مي اندازد...لرزه اي چون روزهاي نخست كه چه عاشقانه بر جانم براي دیدن و شنيدن صدايش مي افتاد،امروز به يكباره تمام وجودم را از عمق و با چه اندوهي به لرزه انداخته است...به هنگام سخن نخستينش،فيلمي بر پرده سينماي چشمانم عبور مي كند كه حاكي از خاطرت تلخ و شيرين گذشته است و صداي شعري كه هميشه در گوشم نجوا مي كند:«...سکوت جانم به هم زدی...شیشه غم به تلنگری،زدی شکست...»و حال اشكي كه چه نابا ورانه در چشمانم مي لغزد.اشكي كه به يكباره بر من نازل گشت و بغض چندين ساله را تركاند...روزي لرزه اي بر دلم افتاد و امشب لرزه اي بر اندامم...تا چه وقت اين لرزه بر دست و دلم جاري است؟خدا داند...امشب چه نا باورانه در آخرين كلماتش و صدايي لرزان،خواستار سلامتي ام بود وچه اندوهبار زير لب زمزمه كرد شعري را که یاد آور همه خاطرات این مدت بود........چو نغمه ای بیش و کم زدی،به دل ریشم تو چنگ زدی،روشنی چشمون تو به دل نشست،هوای من شد هوای تو،صدای من شد صدای تو.....
امشب نيز مانند شبهاي قبل و به ياد گذشته اي دير هنگام،مي گريم...
ولي امشب شبي ديگر است...دلتنگ،گيج،مبهم...امشب تا صبح خواهم گريست...
در انتهاي آن كوچه بنبست،سايه اي بر ديوار...سايه پسرکی شاد ،كه چه خرم مي دود و باد اورا با خود مي برد...ترس من از روزي است كه ديگر آن سايه نباشد...لكه خون بر درخت،شال زيبايي بر شاخه آويخته...هوا روشن شد...سايه ديگر نبود...و پس از آن ديگر هيچ سايه اي نبود...ترسم به جا بود...سايه خود را بر ديوار مي بينم كه...تنهاي تنها است...از آن پس سايه تنهاي تنها بود...و صدايي مبهم در آغوش باد كه زير لب زمزمه كرد...امشب تا صبح خواهم گريست.............تا همین چند وقت پيش يک چنين روزی پشت پنجره اين اتاق ايستاده بودم و چه زيبا می ديدم دور و برم را!!
و امروز با چشمانی گريان باز هم نگاه می کنم.نگاهی متفاوت همراه با اشک...86 روز پیش....بیست و دوم مرداد...
صدایی گرفته،چشمانی اشکبار وقامتی شکسته....دوست تنهایی ورفیق تاریکی ها.......وچشمانی منتظر...منتظر فردایی که شاید نباشه...سالهای تنهایی و تاریکی واتاق تاریک، یادگاری بر پیکرش گذاشت که امید ندیدن فردا رو توی دلش روشن می کنه.........کاش فردایی نباشه....کاش صبحی نباشه.....روحی که نابود شد...طاقتی که تاب شد...وتنها جسم موند...جسمی که یه روز اون هم کم میاره....یه روز خیلی زود...آره،این آخرین نوشته های همون پسرکی بود،که دنیای زیبا وقشنگ جاشو داده بود به اتاقی تاریک وغمگین...اتاقی که تاریکی هاشو با خوندن تک تک پست های وبش دیدید...کنارش بودید...کمکش کردید...دلداری اش دادید...برای اتاق تاریکش چراغ بردید....خورشید عالم تاب دنیا رو بهش هدیه دادید...چشمانتونو بهش دادید تا دنیا رو با چشمای شما ببینه...همه اون لحظات قشنگ بود...
86 روز پیش....بیست و دوم مرداد...
اومد....بالاخره یکی اومد...یه کسی که با بودنش آروم می شد....کسی که هر بار پیشش بود...هربار میدیدش...جون می گرفت...سبز می شد...بهاری می شد.....اومد وخنده ای کاشت بر لبانش...با دیدنش، بعد از سال ها داره طعم زندگی رو میچشه....با دیدنش،شباش تاریک نیست......صبح هاش قشنگه،سالها بود صبح بخیری نگفته بود وحالا باهیجانی وصف ناپذیربرای رسیدن هر صبح لحظه شماری میکنه...
آره،اون روزاومد،به همین سادگی...فرشته ای که برگرفته از قلب های مهربون همه دوستای پسرک بود...قشنگ ترین وزیباترین لحظات زندگی پسرک شکل گرفتند...از اون روز همه صبح ها قشنگ شدند...از اون روز تموم سفره های ناهار قشنگ شدند....وحتی ساعت 4 هر روز،لحظه خداحافظی تا فردایی قشنگ تر هم قشنگ شد...اتاق تاریک پسرک با شمع امید فرشته مهربون روشن شد تا دیگه هیچوقت،هیچ چیزی نتونه تاریکی رو بهش برگردونه...
86 روز پیش....بیست و دوم مرداد...
وترسی که لرزه بر اندامش میندازه....وروزی که دیگه صبحش مث صبح هر روز نباشه....وروزی که مث هر روز نباشه واین وسط فقط دعایی که همیشه زمزمه میکنه خدا یا...تا وقتی هست زندگی کنم....باشم...بخندم....واگه قراره نبینم صبحی که بدون اون باشه،نمیخوام اون روز باشم ...
وهیچ صبحی نیومد که متفاوت تر از بقیه صبح ها باشه...همه روزای قشنگ مث هم بود...هر روز پسرک بهتر از دیروز...وشاید دیگه باورش شده بود که داره زندگی میکنه...نفس میکشه...آره،فرشته مهربون همیشه بود....بود تا به پسرک بگه که زندگی کن...بود تا بهش ثابت کنه که هنوز میتونه زندگی کنه....تا وقتی فرشته مهربون هست،می تونه زندگی کنه....وبودنش از پسرک کسی رو ساخت که بهتر از همه زندگی میکنه،امیدوارتر از همه زندگی میکنه...چقد دنیا براش قشنگ شده...
وامروز....
چه ساده ودوست داشتنی اومد فرشته مهربون...چه مهربون وزیبا رقم زد قشنگ ترین لحظات وثانیه ها رو...امشب یکی از قشنگ ترین شبهای پسرک و فرشته مهربونه...امشب شصت ویکمین ساعت یازده شبه، مقدسیه که از شروع شصت شبه یک پیمان میگذره...یک قرص کوچولو،تنها بهونه ای بود برای ساختن ساعتی مقدس....دیشب پیمان قشنگ تموم شد وشصت شب گذشت...وساعت یازده امشب پسرک دلش خیلی گرفته...قرصای کوچولو تموم شد ولی یازده برای همیشه مقدس وموندنی شد...امشب شاید سخت باشه...ولی پسرک می دونه که فرشته مهربونش است...همیشه است...امشب هم مث همه شبای قشنگ می خوابه به امید فردا وفرداهایی قشنگ تر...امشب می خوابه تا فردا به انتظار نتیجه تموم این شصت شب قشنگ که قراره روی یه تیکه کاغذ از یه آزمایشگاه گرفته بشه ، میشینه.....
میدونم که تو دوست پسرکی...همیشه کنارش بودی...همیشه می اومدی وحرفای تنهاییشو می خوندی و باهاش احساس همدردی می کردی...پسرک امشب اومد،اومد تا بهت بگه که دنیاش قشنگ شده....تو امشب همه قشنگیای زندگیشو حس کردی....تو امشب خوشحالی...می دونم که خوشحالی....میخوام یه چیزی بهت بگم،یه خواهشی ازت بکنم....دلم میخواد توی این شب قشنگ...همین جا...همین الان...از خدا یه چیزی بخوای....خدایی که دوستت داره....
امشب،اول از خدا بخواه که فرشته مهربونو همیشه سالم وشاداب نیگر داره،تا پسرک در کنارش جون بگیره ....از خدا بخواه هر چی میخواد بهش بده...وبعدش دعا کن تا پسرک همیشه باشه،زندگی کنه،راه بره،نفس بکشه،....زندگی پسرک با بودن فرشته مهربون رنگ گرفت... دعا کن همیشه دوست پسرک بمونه وقشنگ ترین دقایق ولحظه ها رو براش رقم بزنه....
در افق، پشت سرا پرده نور باغ هاي گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها مي شد باز . غنچه ها مي رسد باز، باغ هاي گل سرخ، باغ هاي گل سرخ، يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست ! چون گل افشاني لبخند تو، در لحظه شيرين شكفتن ! خورشيد ! چه فروغي به جهان مي بخشيد ! چه شكوهي ... ! همه عالم به تماشا برخاست ! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
اگه یه روز من مردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا سر مزارم و گل سرخی رو که بهت داده بودم روی قبرم بذار تا همیشه گلی که بهت داده بودم به خاطر بیارم ولی..... اگه تو مردی... من فقط یه بار میام سر مزارت و اون دسته گل سفید مریم رو که با خون خودم سرخشون کردم برات هدیه می کنم و عاشقانه کنارت جون می دم
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد> گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد> وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد >يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد
شبي بر دفتر قلبم كشيدم رد پايت را، كشيدم طرح زيباي غروب چشم هايت را كنار هاله هاي چشمت كشيدم عكس يك دريا كشيدم روي امواجش حضور آشنايت را...
روزی که مُردم عزم فرداهای دیگر کن یعنی مرا در خاطرات خویش پرپر کن امّا به اثبات وفاداری هر از گاهی با گیسوانت سنگ قبرم را معطر کن وقتی که برگشتی و دیدی جای من خالیست یاد از تمام لانه های بی کبوتر کن گرد و غبار عکس مرا پاک کن با دست هر روز بعد از ظهر با شاخه ای از گل برگرد و بر سنگ مزارم لحظه ای سر کن حتی اگر صد کفن پوسانده باشم عشق مرا در زیر خاک باور کن ، باور کن
دل من می شنود تپش قلب تو را و صد افسوس که قلب تو عاشق نیست که ز من بشنود این راز درون چشم من میماند به تماشای رخت و صد افسوس تو را چشمی نیست که ببینی غم و اندوه مرا اگر تو بازنگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کسی نمی ماند در فراقت دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد؟
دیگه رفتم ، پایان ثانیه منم ، هر جا که ساعت ببینم ، عقربه هاشو میشکنم حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم ، خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جاش غروب کنم...
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر ............ ......... .. يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
روزا دارن میگذرن...انگار همین دیروز بود...اول فروردین...نوروز...
دیروز پسرکی شکست......روزا وماه ها وسال ها همینجوری میگذرن...بعضی ها عاشقن وعاشقانه زندگی می کنن...بعضی ها دوس دارن ودوس داشته میشن...بعضی ها عاشقن ودرد دارن...بعضی هابی عشق خوشن...بعضیا هم چشم انتظارن.....همه جوره اشو داریم...همه دارن زندگی میکنن...یا با خوشی یا با غم....اما توی این شهر بزرگ...میون این همه خیابون...لابه لای این همه کوچه...توی یکی از همین خونه ها،یه کسی هست که مث هیشکدومشون نیست....نه از شبش میدونه نه از روزش...نه از عشق میدونه نه از شکست...نه از دوست داشتن میدونه نه از دوست داشته شدن...گریه واشک ریختن رو می دونم که بلده...خنده رو هم بلده...چون مجبوره همیشه رو لبش به زور جاش بده...خنده ها ولبخندایی که فقط داغ دلی روتازه میکنن...اون همیشه شباش از روزاش قشنگ تره....شبا رو به خاطر تاریکیشون دوس داره....به خاطر تنهاییش...به خاطرآرامشی که بهش میده...اون فقط یه آرزو داره...کاش یه روز وقتی هوا تاریک میشه،شب میشه...دیگه صبحی نباشه...دیگه هیچوقت نبینه خورشیدو...یه ماه باشه اون بالا با صدها ستاره...اونقد زیر نور اون ماه بمونه تا سیراب شه...اونقد صدای تنهایی بشنوه تا کر بشه....عجب دنیایی داره...
دنیا با همه قشنگیش بعضی وقتا عذاب آوره...بعضی وقتا هم همه قشنگی های دنیا یه جا جمع میشه...یه جایی که اگه یه روز از دستش بدی...از دنیا با همه خوبی هاش وقشنگیاش متنفر میشی...اون هم سال ها پیش...تنها بهونه زندگشیو از دست داد....تنها رفیق وهمراه زندگیشو....کسی رو که اگه دلش می گرفت،سرشو میزاشت روی شونه های فرشته مهربونش وآروم می گرفت...اگه احساس تنهایی میکرد،دستای فرشته مهربونش چنان به دستاش قفل می شد که دیگه تنهایی براش معنایی نداشت...اون خوش بود...خوش بود با تمام لحظه های سرشار از لبخند هایی که دیگه سالهاست هیشکی نشنید...فرشته ها همیشه پرواز میکنن....همیشه میرن...شاید لایقشون نیستیم...شاید قدرشونو نمی دونیم....سالها پیش فرشته مهربون اون هم،رختاشو عوض کرد...یه لباس سپید...موهای خوشگل...لب های قرمز...چشمای براق...ودر چشم به هم زدنی بر فراز همه بلندی های دنیا....رفت...رفت بدون اینی که بدونه اون پایینا،یه نفر وقتی ببینه اون نیست چی به سرش میاد....رفت...بدون اینی که بدونه اون چی میشه...اگه تنها بشه...اگه دلتنگ بشه....اگه از خواب بیدار شه ومث همه صبح های قشنگ به انتظار فرشته مهربونش بشینه تا بیاد و صبح بخیری بهش بگه....اگه فرشته نیاد...اگه ازش خبری نشه......اون صبح مث هیچ صبحی نبود...از خواب بیدار نشده ،دلتنگ بود...دلش هوای زیباترین فرشته دنیا روکرده بود...آفتاب داره همه جا رو میگیره....خورشید داره به وسط میرسه....موقع ناهاره....عصر شد...شب شد....شام شد...چشمانی خیره به عکس مهربونترین فرشته دنیا واشکانی که نوازشگر گونه های خشک صورتی شکسته بود.....ولحظاتی بعد...صدای آشنای بوق تلفنی که همیشه با شنیدن صداش از جا می پرید....واین بار غریبی آشنا....صدایی شکسته از یک دوست....فرشته تو آسمانی شد....ودنیای زیبایی که خراب شد....
وامروز پس از سالها....
صدایی گرفته،چشمانی اشکبار وقامتی شکسته....دوست تنهایی ورفیق تاریکی ها.......وچشمانی منتظر...منتظر فردایی که شاید نباشه...
سالهای تنهایی و تاریکی واتاق تاریک، یادگاری بر پیکرش گذاشت که امید ندیدن فردا رو توی دلش روشن می کنه.........کاش فردایی نباشه....کاش صبحی نباشه.....روحی که نابود شد...طاقتش تاب شد...وتنها جسم موند...جسمی که یه روز اون هم کم میاره....یه روز خیلی زود......اومد....بالاخره یکی اومد...یه کسی که با بودنش آروم می شد....کسی که هر بار پیشش بود...هربار میدیدش...جون می گرفت...سبز می شد...بهاری می شد.....اومد وخنده ای کاشت بر لبانش...ولی دیر اومد...شاید اومد تا با روحی شاد...روانی خندان...وقلبی آرام بدرقه کند مسافری رو که بار سفرش بسته بود....
با دیدنش دنیا روقشنگ میبینه....با نبودنش تاریک.....
با دیدنش، بعد از سال ها داره طعم زندگی رو میچشه....با دیدنش،شباش تاریک نیست......صبح هاش قشنگه،سالها بود صبح بخیری نگفته بود وحالا باهیجانی وصف ناپذیربرای رسیدن هر صبح لحظه شماری میکنه....
وترسی که لرزه بر اندامش میندازه....وروزی که دیگه صبحش مث صبح هر روز نباشه....وروزی که مث هر روز نباشه...
واین وسط فقط دعایی که همیشه زمزمه میکنه.....
خدا یا...تا وقتی هست زندگی کنم....باشم...بخندم....واگه قراره نبینم صبحی که بدون اون باشه،نمیخوام اون روز باشم...
خدا یا... میدونم اون اومده تابا لبانی خندان وقلبی آروم پرواز کنم...پس نزار قبل از پروازم بره....
خدا یا اون اگه بره...اگه نبینمش...این بار دیگه می شکنم....
از وقتي که رفتي من هم سرگردان باغ آرزوهايم شدم و به تو و آخرين نگاهت ميانديشم و آرزو دارم بيايي. مهربانتر از هميشه ، از تو مي نويسم . تو که رفتي مرغان عشق ترانه خواندند و ني لبکها پر سوزتر از هميشه از جدايي گفتند . مهربانتر از هميشه از تو مي نويسم . اي عزيزترين : « کاش بودي و قلبم را با مهر سرشارت جان مي دادي...
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت...
عاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود...
بازم پنجشنبه...بازم بوی غم ودلتنگی توی کوچه پس کوچه های این شهر...امروز بازم اومدم پیشت...اومدم تا ببینی وبدونی که فراموشت نکردم...تا بدونی که همیشه برام هستی...یه جایی هستی که موندگاری...
می دونی
... امروز دلم خیلی گرفته بود،از همون اول صبح،نمیخواستم بیام پیشت،نمی خواستم اونجوری منو ببینی که دوس نداری،وقتی می شستی جلوم و صورتمو با دستای خوشگلت نوازش می دادی ویه خنده به قول خودت نقلی میکاشتی رو لبام،می دونستم که غم وناراحتی و دلتنگی رو دوس نداری،یا هم داری ونمیخوای منواونجوری ببینی،واسه همین اونقد خندیدم که دیگه اشکام سرازیر شد،جون من باور کن اشک غم نبود،اشک شادی بود،اشک تمام لحظات شادی بود که یه همچین مواقعی که واسه دیدنت می اومدم جاری می شد....می دونی
...دلم می خواد با تو باشم،نمی خوام بهم بخندی،همه چیم با تو بود،خنده ام با تو،عشقم با تو،زندگیم با تو،غمم با تو،همه چیم با تو،بهم نگو حالا که نیستی چی..همیشه باهامی،همیشه توی قلبمی...
میدونی
.... لحظه های بی تو بودن سخته،ولی خاطره هامون قشنگن،نمی دونم،ولی اگه قرار باشه تا آخر عمرم با خاطره هات زندگی کنم،راضی ام....بعضی وقتا احساس می کنم خیلی بهت نیاز دارم،به حرفات،به نگاهات،به چشمات،به لبخندات،وقتی اونا رو داشتم انگار غم ودردی نبود،رنجی نبود...
دیوونه
...هنوز هم میخوام نگام کنی،بهم زل بزنی،اونقد زل بزنی که خودم بگم بسه....میگم
...چرا هیشکی مث تو نیست،چشمای شبیه به چشای نازتو پیدا کردم،یکی رو هم پیدا کردم که تنهاییمو پرکرد،همدم روز و شبم شد،هنوز هم است،بهش عادت کردم،به خودش،به خوبیاش،اومدنش واسه پرکردن جای تو بود ولی رفتنش رو نمی دونم....کم کم دارم نبودنش رو حس می کنم،شاید خسته شد،شاید باید می رفت،دیگه کمتر از قبل پیشمه،هرچی هست می دونم که باید کم کم به نبودناش عادت کنم...
آره
...می دونم که سخته،ولی میدونی که نمیشه کاریش کرد،پریدنی باید بپره،همون چیزی که یه روز خودت بهم گفتی،هر کسی رو پروازییه،مقصدش مهم نیست،مهم بال پروازه....آره
...تو هم پریدی،تو هم پرواز کردی،ولی تو یه جور دیگه پریدی،یه جوری توی این آسمون بزرگ پریدی که امید برگشتنت مرد،یه جوری رفتی،یه جایی رفتی که خیلی بالا بود،اون بالا بالاها،یه جایی بالاتر از ابرا......
چه می دونم
...لابد فکر می کنی باز خل شدم،حتما الان میگی...چته دیوونه...بازداری بونه میگیریا...میام میزنمتا....عاشق اون توسری زدناتم،عاشق اون نوازش کردناتم،دستای هیشکی رو روی سروصورتم حس نکردم،اگه هم کردم به گرمی نوازش های تو نبود...بعضی وقتا که با خودم تنها میشم،نمی دونی چه فکرایی میکنم،با خودم میگم،،،اگه بودی،اگه می دیدی چه بزرگ شدم،اگه می دیدی واسه خودم مردی شدم،
آره
...کاش بودی،کاش اون دستای گرمتو هیچوقت از توی دستام جدا نمی شد،یادته
...وقتی به هم گره می زدیمشون،می خندیدی و می گفتی،،،بزا دستامونو باز کنیم الانه که آتیش بگیره...من دستم داره کباب میشه....آره
...یادش به خیر،یاد همه چی،یاد همه لحظات،یاد همه کوچه وخیابونایی که با هم متر کردیم،هنوزم کوچه وخیابونای این شهر ومردمش ما رو فراموش نکردن،نمی دونم چرا،ولی بعضی وقتا که از اونجا ها رد میشم،یه جوریی نیگام می کنن،نمی دونم چه جوری،ولی یه جوری که انگار انتظار می کشند،یه جوری که وقتی ازشون رد میشم سنگینی نیگاشونو حس می کنم،شاید یه چیزی گم کردن،یا شاید هم پی یه چیزی می گردن،هرچی هست از اینکه تنهام می بینند خشکشون میزنه،میدونی وقتی از اونجاها رد میشم،جفت دستامو به هم گره می زنم....یه چندوقتیه یه چیزایی می بینم،یه حسی دارم،نمی دونم چیه،ولی هرچی هست داره منو بهت نزدیک میکنه،همش حس میکنم پیشتم،حس می کنم کنارتم....
نمی دونم چرا همه چی برعکس شده،یه علامت سئوال گنده مث پتک میخوره به مغز سرم،.میدونی چیه......
چرا یه شمع باید اونقد بسوزه تا تموم شه
.......اگه قراره تموم شه....چرا باید این همه ذره ذره عذاب بکشه تا تموم شه....راستی شمع تو هم یه روز تموم میشه....یه روز خیلی نزدیک...خیلی دلم میخواد ببینم بعد من چی میشه
....میخوام بدونم ،یه روزی اگه من جای الان تو باشم،کی قراره جای من باشه؟؟؟کی الان بالای سر من نشسته و این حرفا رو برام زمزمه می کنه.....بی خیالش...منو بی خیال....
مهم خودتی...مهم اینه که امروز پیشتم...مهم اینه که اومدم بهت بگم...
دیوونه هنوز هم دوستت دارم......
سخت بودتمام لحظاتی که دوربودم از مهرگان...دور بودم از لحظات خوشی که داشتم...
وخوشحالم...خوشحالم از این که برگشتم...از این که هستم...از این که دارم می نویسم...از این که دوباره پیشتونم...خیلی وقت بودکه میخواستم یه چیزی بنویسم...ولی نمی تونستم...دستام تواناییشو نداشت...حسش نبود...امشب اومدم...اومدم تا باز هم بنویسم...نمیگم می مونم تا آخرش...نمیگم غمگین نیستم...نمیگم عوض شدم...ولی حسابی شادم امشب...خوشم امشب...شاید حرفای سر شبم با اونی که ناجی ام شد....اونی که توی تموم لحظات وبه دور از دیدگان همه شما یار ویاورم بود....وحرفای قشنگش همیشه آرومم کرد...شادم.....به هر حال خوشحالم...بازم میام ومی نویسم...فعلا فقط خواستم بدونید که اومدم...دوستان
و همراهانسارا:
مرسی عزیزم واسه همه لحظاتی که پیشمی...ساناز:
حاصل تموم اون کامنتا رو امروزببین...خوشحالم،شادم،می خندم،...دیگه چشمامم دنیا رو یه جور دیگه می بینه...مسعود725:
چطور مطوری داش مسعود....مارونمی بینی خوب حال میکنیااااا.آتنا:
آتنا داداش خودم کجاست که دیگه ازش بی خبرم...نبینمت داغون باشی داداشی....زود زود بیا پیشم...منتظرتمااااا.یاس:
کامنتتو چند بار خوندم...شاید هنوز به حقیقت اون یک جمله نرسیدم...وقتی برگشتی مفصل ازت می پرسم.فاطمه(صبا):
مرسی...مطمئن باش توکلم قبل از هرچیزی به خداست.nani
:مطمئن باش هیچوقت از یادم نخواهی رفت...نه تو ونه همه اونایی که با من همسفر شدن......حالا منم که میخوام بازم کنارم باشید.سوشیا نت:
نمی دونم شاید به قول تو یه نوشته بود...ولی تاوان اون نوشته رو بیش از یک ماه با بدترین شرایط روحی دادم.صدف:
اره از اون همه حرفای سوسکی همین موند...حرفای سوسکی فقط حرف بودند...حقیقت همین بود.مهساییییییی:
مرسی مهسا...آره سارایی پیشمه...مطمئن باش جوری مث کنه بهش چسبیدم که اگه خودش هم بخواد نمی تونه ازم جدا شه.زهرا:
ممنونم زهرا...به قول تو همیشه هستم....حالا هم اومدم تا همیشه باشم.مریم:
من اومدم...شاید متفاوت تر...وتو هم هستی....ستاره:
ممنونم که به فکرم بودی...به قول خودت فقط استراحتی بود....بازم منم و شما و یه دنیا حرف نگفتهعمار:
آره داداشم...خیلی سخت بود دل کندن از جایی که همه خاطرات شیرینت اونجا بود...ولی به هر حال گذشت.رومینا:
خوبی دایی جونم،یه جورایی ستاره سهیل شدی دایی جون....بیا پیشم...دلم برات تنگیده دایی.ایمان:
آره داداش..بدجور توی نوسان بودم...پیش میاد دیگه.سهیلا:
واسه یه نمره بیست زدی از بیخ عربمون کردی...کمونیست نبودیم که شدیم.اجورت:
آره داداشم...به قول خودت یه روز برگشتم...شاید خیلی زود بود...ولی برگشتم.محمد:
آره چه حالی میده...من پایه ام....بیا برقصیم.الهام:
مگه دل من چشه...خیلی هم دلت بخواد جونم....میگم اون الاغه که هواپیماتون توی خرم آباد زد بهش...زنده ست یا مرد؟همین روزاست که بازم از حوالی این خیابان بگذرم...
چشمـامـو نمي بنـدم دستـاتـو رهــا نمي کنـم مي خـوام بمونـي مي خـوام بــراي هميشه کنـارم بـاشي چشمامو نمي بندم ميترسم وقتي بيدار ميشم رفته باشي دستاتو رها نمي کنم ميترسم ديگه گرمي دستاتولمس نكنم همه دنياي مني .... مي خوام پيشم بموني براي هميشه...
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و درياها نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود کاش بودي تا فقط باور کني بي تو هرگز زندگي زيبا نبود