شب سردیست و من افسرده....
ساعت از نیمه های شب بیست و یکم ماه رمضان 86 گذشته و من بغضی عجیب گلویم را گرفته...دلم نمی خواست هیچ وقت دوباره به این وبلاگ بر گردم و آپدیت کنم...خاطرات تلخ این
وبلاگ بغضم را شکست...خدای من.چقدر تنها شدم من...چقدر بی کس شدم من...نمی دانم کجا و چطور می شود گذشته را بر باد فراموشی سپرد...ولی من نمی توانم...
پسرک شاد
دیروز. دوباره گوشه نشین اتاق تاریکش شده است...این بار شاید می توانست نفس بکشد...دوباره سر پا شده بود...می خندید...لبخند بر لبانش برگشته بود...و دوباره دنیای قشنگش خراب شد....
دیگر از همه چیز نا امید شده ام...زندگی با همه سختی هایش از کنارم می گذرد...غم و دردم را هیچکس نمی داند...چشمانی را که هر شب خیس اشک می شوند.هیچکس نمی بیند...قلب ترک خورده ام را هیچکس لمس نمی کند...چیزی از من نمانده...روزها و شب های سخت من یکی پس از دیگری می گذرند....کاش هیچوقت برای باور احساسات آدمی قدم پیش نمی گذاشتم تا امروز اینگونه هر لحظه هزاران بار در خودم بشکنم....کاش هیچوقت برای سلامتی ام.برای لبخند گمشده ام.برای زندگی ام.قلب و احساسم رو درگیر نمی کردم...
روزگاری دردی بر جانم بود و امروز دردی روح وجانم را با هم می سوزاند...مرگ با درد جسمم آرامتر و طاقت فرساتر از مرگی بود که روزی هزاران بار مثل آتش بر وجودم شعله می کشد....من خواه یا ناخواه بد بختی و تیره روزی را برای جسم و جان و زندگی ام خریده ام...دنیا با همه بزرگی اش.با همه زیبایی اش هم نمی تواند آرامش را به من برگرداند و امروز من بدبخت ترین آدم روی این زمینم...دردی که بر جانم نشسته را درمانی نیست...
برای رفتنم دعا کن....

دنیا با همه قشنگیش بعضی وقتا عذاب آوره...بعضی وقتا هم همه قشنگی های دنیا یه جا جمع میشه...یه جایی که اگه یه روز از دستش بدی...از دنیا با همه خوبی هاش وقشنگیاش متنفر میشی...اون هم سال ها پیش...تنها بهونه زندگشیو از دست داد....تنها رفیق وهمراه زندگیشو....کسی رو که اگه دلش می گرفت،سرشو میزاشت روی شونه های فرشته مهربونش وآروم می گرفت...اگه احساس تنهایی میکرد،دستای فرشته مهربونش چنان به دستاش قفل می شد که دیگه تنهایی براش معنایی نداشت...اون خوش بود...خوش بود با تمام لحظه های سرشار از لبخند هایی که دیگه سالهاست هیشکی نشنید...فرشته ها همیشه پرواز میکنن....همیشه میرن...شاید لایقشون نیستیم...شاید قدرشونو نمی دونیم....سالها پیش فرشته مهربون اون هم،رختاشو عوض کرد...یه لباس سپید...موهای خوشگل...لب های قرمز...چشمای براق...ودر چشم به هم زدنی بر فراز همه بلندی های دنیا....رفت...رفت بدون اینی که بدونه اون پایینا،یه نفر وقتی ببینه اون نیست چی به سرش میاد....رفت...بدون اینی که بدونه اون چی میشه...اگه تنها بشه...اگه دلتنگ بشه....اگه از خواب بیدار شه ومث همه صبح های قشنگ به انتظار فرشته مهربونش بشینه تا بیاد و صبح بخیری بهش بگه....اگه فرشته نیاد...اگه ازش خبری نشه......اون صبح مث هیچ صبحی نبود...از خواب بیدار نشده ،دلتنگ بود...دلش هوای زیباترین فرشته دنیا روکرده بود...آفتاب داره همه جا رو میگیره....خورشید داره به وسط میرسه....موقع ناهاره....عصر شد...شب شد....شام شد...چشمانی خیره به عکس مهربونترین فرشته دنیا واشکانی که نوازشگر گونه های خشک صورتی شکسته بود.....ولحظاتی بعد...صدای آشنای بوق تلفنی که همیشه با شنیدن صداش از جا می پرید....واین بار غریبی آشنا....صدایی شکسته از یک دوست....فرشته تو آسمانی شد....ودنیای زیبایی که خراب شد....
