تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

اومدم....اومدم تا دوباره بنویسم...بنویسم با همون زبون  ساده خودم....بنویسم همه حرفایی که با همه ساده بودنشون توی دل خیلیا نشسته....اومدم تا همه اونایی که بهم گفتن بی معرفتم وبی احساس...بدونن که البرز همیشه هست...همیشه می نویسه...نه واسه خالی کردن خودش...واسه عاشق کردن همه اونایی که فکر می کنند عشق توی دلشون مرده.......اومدم به خاطر سانازی که توی تموم این روزای شکسته بالی... بال پروازم بود......اومدم به خاطر رویا که حرفای اون شبش بیدارم کرد....اومدم به خاطر اتنا....اومدم به خاطر خیلیا....به خاطر همه اونایی که حتی فکرش رو هم نمی کردم که تا این حد با نوشته هام انس گرفته باشن......اومدم به خاطر همه اونایی که دیدم وحس کردم که توی دلشون با من گریه میکنن....اومدم تا به همه بگم که بعد از هر گریه ای باید لبخند زد.........وشاید اومدم به خاطر یاس....یاسی که در چشم به هم زدنی تموم وجودمو لرزوند....حرفاش....مهربونی اش ...معصومیتش..... ومن چه ناباورانه امروز همه چیزم رو فراموش کردم وبه یاس قول دادم که اونی باشم که می خواد....بهش قول دادم.... به امید این که اون هم زندگی اش اونی باشه که من می خوام......یاس مهربون من هم ... مث همه شما یه روزی پای نوشته هام می شست و می خوند تموم حرفایی که از ته دلم می نوشتم و شاید اونروز که مث خیلی از شماها به جای اون صفحه شفاف و سپید ....صفحه سیاه وبم رو دید...نا امید شد از خوندن اون نوشته ها....اون منو پیدا کرد...باهام حرف زد....نمی دونم چی توی حرفاش بود که اون شب خیلی باهاش حرف زدم....از همه چی گفتم...از همه اون چیزایی که تا حالا هیچوقت نزاشتم پای هیچکس به حریم اونجا نزدیک بشه.....ولی به یاس گفتم ... شاید اصلا تصورش رو هم نمی کردم که یاس هم همدرد منه....ونشستم پای همه حرفاش....همه حرفایی که پربود از تنهایی وتاریکی....وتوی خلوت اون شب این من بودم که میدونستم اون چی میگه....واون پیدا کرده بود گمشده اش روتا بگه از همه دردایی که داشت...بگه از همه تنهایی هایی که داشت...واون شب این من بودم که با تمام تنهایئاش همراه شدم وبا هر قطره اشکش اشکی ریختم....اشکی که شاید در ظاهر نمی شد دید...ولی در دلهایمان پربود از قطرات اشک.......اون شب محو حرفای یاس شدم...من غرق اون بودم واون غرق من......وشاید مثل یه دوست نه به عنوان نصیحت ازش خواستم تا همه چی رو فراموش کنه....ازش خواستم تا زندگی کنه....خواستم تا همیشه به آینده بنگره...آینده ای که در دستان خودش بود....آینده ای که خودش قرار بود بسازه....ویاس با همه مهربونی اش با لبخندی که میدونستم خبر از موفقیتی برایش داشت جوابمو داد....یاس بهم گفت:البرز من فقط یه هدفی رو می خواستم که برسم ورسیدم.....میدونی که برام سخته...میدونی که نمی تونم فراموش کنم...ولی این کارو می کنم...فقط به یه شرطی...واون هم این که تو هم به من قول بده...به من قول بده که هر کجا بودی...با هرکسی قرار شد زندگی کنی...هیچوقت عشقت رو فراموش نکن....همیشه برات مقدس باشه.......حتی اگه غرق شادی وخوشی بودی فراموشش نکن....ولی زندگی کن....و اون شب من به خاطر زندگی یاس...از همه اون چیزایی که در مورد آینده ام ساخته بودم...گذشتم .....من برای یاس...به خاطر یاس...قول دادم....واون شب خنده ای رو بر لبان یاس حس کردم که شاید به اندازه هدیه دادن تمام ستاره ها خوشحالم کرد....شاید اون شب یاس باورش نمی شد که به این زودی و با این فرصت کم آشنایی... اینجوری تونسته باشه البرزو وادار کنه تا بهش قول بده...قولی که سخت بود....ولی البرز برای لبخند یاس.... این کارو کرد وتا آخرش به امید زندگی تازه برای یاس... به قولش وفادار خواهد موند.......وامروز.....امروز وقتی روبه روی یاس ایستادم وبه چشماش نگاه کردم.....برق خوشحالی توی چشماش بود ولبخندی بر لبانش ومن شادتر از تمام روزای عمرم فقط به یاس مهربونم چشم دوختم واز این که تونستم باحرفام وبودنم ....اینجوری خنده بر لبانش بنشانم به خودم بالیدم....امروز یه بار دیگه هر دومون چشم به چشمان هم دوختیم وبرق چشامون به هم قول داد که هردومون تا آخرش به قول هم وفادار بمونیم....امروز جلوش وایستادم واز ته قلبم بهش گفتم که من این قولو به تو دادم فقط به خاطر اینی که تو بسازی زندگیتو.....قول دادم نه به خاطر خودم....نیم بیشترش به خاطر تو...به خاطر زندگی تو....وبازم لبخند شیرینش وبرق چشماش همه وهمه حکایت از خوشحالی بی حد واندازه اش داشت......ولحظاتی بعد....فقط نگاه آخربود .....وچشمانی که از هم خداحافظی کردند....ومن از یک سو در دلم گریستم برای همه دلتنگی هایش...برای همه تنهاییش...برای همه معصومیتش....واز طرفی خوشحال بودم که تونستم با مهرگانم باز هم لبخندی را بر لب دوستی بنشانم.......یاس من رفت...رفت با همه خوشحالی اش....رفت با بارقه ای از امید برای ساختن فردایی زیباتر وقشنگ تر......ومن امشب دعا کردم تا یاس من هرکجا که هست همیشه لبخند بر روی لبش باشه...دعا کردم تا بتونه همه گذشته تلخش ....(که با حرفاش به همه اون لحظات سر زدم )..... فراموش کنه.....دعا کردم تا بتونه زندگی کنه.....همراه با عشق مقدسش.......

دلم می خواد برای یاس من دعا کنید....دعا کنید که همیشه خوشبخت باشه......

وشاید گوشه ای از قلب من جایی بود که یاس رو برای همیشه اونجا بزارم....مقدس ومعصوم و دوست داشتنی.........دختر معصوم بهار......

واین هم نوشته یاس.....

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی سعی می کنم تا شاید بتونم بنویسم چیزی که تو دلمه بگم پس از اولش شروع می کنم از شبی که رفتم تو وبلاگه یکی از بچه ها و بعد از دیدن وبلاگش سری زدم به وبلاگه دوستاش چند صفحه باز شد تا رسیدم به وبلاگه البرز نوشته هاشو دیدم شروع کردم به خوندن / همشو خوندم / از عشقش / از حرفای دلش / از تنهای هاش/ برام خیلی جالب بودن مخصوصا تنهایش / و دیدم تو دنیا آدمهایی هستن که خیلی بیشتر از من احساسه تنهایی می کنن خیلی بیشتر/ تنهایی به معنای واقعی نه اینکه خودشو از مردم دور بگیره نه / بلکه در بین خیلی ها باشه خیلی هم دوست داشته باشه ولی بازم تنهاست / اول باور نکردم گفتم شاید همش سرکارییه/ چند روز گذشت دوباره رفتم سراغه وب دوستان تا رسیدم به وبلاگه ، و خدا عشق را آفرید / اونجا بود که دیدم از البرز نوشته از اینکه البرز رفته / برام باور کردنی نبود / یعنی همه اون حرفای قشنگ نیست دیگه/هی گشتم تو وبلاگ ها / گشتم و گشتم ولی به هیچ جا نرسیدم دیگه خبری از اون حرفای قشنگ/ از اون تنهایی / از هیچی خبری نبود خیلی ناراحت شدم با خودم گفتم چرا وقتی بود باور نکردم / دوباره رفتم سراغ وبلاگ ، و خدا عشق رو آفرید /// تمامه نظراتی که در مورد مطلب البرز بود رو خوندم دیدم خیلی ها از البرز نوشتن / اینجا بود که با خودم گفتم این شک من اشتباه بود ( ولی با این دنیا بهم حق بدین) ./ اونجا بود که تصمیمی گرفتم و یه هدف پیدا کردم ، بعد از مدتها هدفی پیدا کرده بودم که برام مهم بود و می خواستم به آخر برسونمش / و تا به اینجا که البرز رو پیدا کردم / باهاش حرف زدم می خوام خیلی چیزها ازش یاد بگیرم دوست دارم ساعت ها بشینم به حرفاش گوش بدم دوست دارم از تنهایش بدونم و حتی می خوام اینو فراموش کنم تا چه حدی به من این اجازه رو می ده و آیا اصلا دوست داره از خودش برام چیزی بگه / از تنهایش برام حرفی بزنه / البرز دوست داشت بدونه من از کجا اومدم و چرا / و منم سعی می کردم براش بگم همه چیز رو / براش گفتم هدفی دارم ولی هدفمو نمی گم وقتی بهش رسیدم براش می گم و حتی فکر نمی کردم به هدفم برسم ولی می خواستم تمامه سعی خودمو بکنم / من قولی دادم به البرز و قولی گرفتم من تمام سعی خودمو می کنم که به قولم عمل کنم . ان شاء ا... . می دونم که البرز هم این کار رو می کنه / البرز به خاطره من این قول رو داد من خیلی ازت ممنونم البرز/ چون حسه خوبی دارم خیلی خوب / که نمی تونم با کلمات بیانش کنم / من امروز البرزی رو دیدم که واقعا کوه البرزه / خیلی مقاوم و من از این خیلی خوشحالم و از خدا یه چیز می خوام که روز به روز مقاوم تر از قبل باشه ان شاء ا... . از خدا ممنونم که بهم کمک کرد / بهم کمک کرد که بتونم با البرز ارتباط برقرار کنم / و مهمتر از همه بهم کمک کرد که البرز بهم اعتماد کنه///

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 22:11  توسط البرز  |