|
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...
|
بالاخره رفت...84 هم با همه خوبی ها وبدی هایی که داشت رفت....من چیزی ندارم که بگم...خوبیی ندارم که بگم...کاری نکردم که بگم....خاطره ای ندارم که بگم....خوشیی ندارم که
بگم....ولی می دونم خوش گذشت به همتون....خوش گذشت به لحظاتی که با عشق گذروندین...خوش گذشت چون بودین...دوست داشتین ودوست داشته شدین....من هم بودم...زندگی کردم...با روزگار رفتم...روزگاری که می رفت و ما رو هم با خودش می برد....میدونم که سال 85 رو با عشق...امید...زندگی...محبت...دوست داشتن...آغاز کردید....میدونم که از شکوفه زدن درختان خوشحالید...از سبزی زمین وزمان خوشحالید....از بهار و اومدنش خوشحالید.....ازصدای نغمه چکاوک ها خوشحالید....ومن فقط می تونم به همه تون تبریک بگم سال نو رو...وآرزو کنم لحظاتی خوش برای همه تان....ببینم شادی رو که روی لبان همه تونه....من فقط می تونم با شادی شما وفقط به خاطر شما وهمه اونایی که کنارم هستن با زحمت لبخندی بر لبانم بنشانم...بهار با چشمان شما زیباست....سبز و بهاری بودن برای شما زیباست....شنیدن نغمه پرندگان فقط برای گوش های شما نواخته می شود....دیشب حستون کردم....دیدم که روی سفره هفت سین خانواده چه زیبا وآرام نشستید وموقع سال تحویل دستانتان را به آسمان گرفتید ودعا کردید تا هیچوقت خنده از لبانتان زدوده نشود....دعا کردید تا همیشه خوشبخت باشید...دعا کردید تا به همه اون چیزایی که آرزوشو داشتید برسید....دعا کردید تا همیشه زندگی کنید با عشق ومحبت....وندانستید که حوالی کوچه پس کوچه های این شهردلی دربه در دنبال گمشده اش می گشت...دیروز درحالیکه ساعت ها به سال تحویل مونده بود....پسرکی با دلی گرفته....چشمانی اشکبار....قامتی شکسته....توی یک اتاق تاریک لحظات ودقایقی را که می گذشت با همه غم وبدبختی به نظاره نشسته بود....دیروز پسرکی دوباره شکست.....دیروز چه سخت می گذشت لحظات ودقایق وثانیه ها.....سفره هفت سینتان را با عشق وصمیمیت وصفا چیدید....خنده را برخود حرام نکردید....دلهایتان را بی کینه کردید....قلبتان را آرام کردید....دلهایتان را خانه تکانی کردید....ولی توی کوچه پس کوچه های این شهر حتی تکه ای دستمال هم پیدا نشد تا پسرک هم خانه تکانی کند دلش را.....دیروز شاید در حوالی خانه تان...خیابانتان...کوچه تان....ویا شاید جلوی درب خانه تان پسرکی گمشده اش را می خواست....توی خیابونا وقتی آدما رو می دید....وقتی خوشحالی همه رو میدید....وقتی جلوی یه شیرینی فروشی دختر وپسر جوونی رو دید....وقتی توی یه ماشین یه خونواده رو دید که فقط می خندیدن وشاد بودن....وقتی توی یه گلفروشی یه دختری رو دید که یه شاخه گل خرید.....دیروز پسرک خیلی چیزا رو دید....اون فقط نگاشون می کرد....فقط نگاشون می کرد....وهیچکس ندونست توی دل پسرک چی بود.....ساعت ها ودقایق می گذشت واو همچنان توی خیابونا قدم می زد......بعضی وقتا یادش می اومد...همین چند سال پیش....توی همچین شبی تنها نبود.....توی همچین شبی یه جفت پا....همیشه هم پاش بود.....یه فرشته همراش بود.....توی همچین شبی دستش توی دستای یکی بود که گرمی دستاش یخ دلش رو ذوب می کرد....یادش می اومد که تا چند دقیقه قبل از سال تحویل دستان اون گره خورده بود به دستان فرشته ش.....ولحظاتی بعد....روی سفره هفت سین...دوتاخونه.....توی یه شهر.........دوجفت دست به بالا.....چشمانی بسته....وآرزویی شاید محال.........همه اون روزا گذشت وپسرک باید باورش بشه که نباید شیرینی سالهای قبل رو با غمی که بر دل وجانش نشسته تلخ کند....اون دیگه از سال تحویل خوشش نمیاد....بدش میاد...از این همه سایه های تکراری که می آند ومیرن .....دیگه میدونه که یه جفت دست هیچ دعایی نمیتونه داشته باشه....میتونه فقط خدارو دوست داشته باشه....هفت سین ونشستن بر سفره اش کار اوناییست که میدونن یه جایی...توی یه خونه یی....توی این دنیای بزرگ....یه قلبی....براشون می تپه....یه قلبی که فقط آرزو می کنه که اون همیشه خوشبخت...شاد....با محبت...زندگی کنه...آرزو می کنه که هیچوقت نیاد لحظه جدایی.......کاش هیچوقت غرق خودمان نمی شدیم....کاش هیچوقت به خودمون وتنها خودمون فکر نمی کردیم...کاش می تونستیم اطرافمونو ببینیم....کاش می تونستیم ببینیم پسرک وپسرک هایی که با قلبی پردرد ودلی سیاه به دنیا واطرافشون نگاه می کنند....کاش می تونستیم توی دعاهای هفت سینی مون اضافه کنیم نامی از اونا...یادی از اونا .... وخاطره ای از اونا......کاش از خدا می خواستیم...که خدایا.....همه اونایی که تنهاند....همه اونایی که درد دارن....همه اونایی که زجرکشیدن....همه اونایی که یه روز مث الان ما عاشق بودن.....اونایی که یه روز حرف عشقشون خیلی رو عاشق کرد....اونایی که اومدنه سال وماه رو بیهوده می دوننن....اونایی که دوستمون دارن....خدایا به همه شون....به اون پسرک....به همه پسرک ها.....به همه شون قلبی بده که مالامال از شادی بشه....خدایا دوباره عاشقشون کن....خدایا به چشمانشون اونقدر نیرو بده تا بتونن بها ر رو قشنگ ببینن....خدایا کمکشون کن ...................دوستان
و همراهانآتنا.....
نمیدونم کجایی وچه می کنی....ولی دلم واسه همه اون داداشی گفتنات تنگ شده...بهم نگو فراموشم نکن...چون وقتی این چیزارو تو بهم بگی اونوقت از خودم ناامید میشم....ناامید میشم وباورم میشه که خیلی بدم......میدونم برمیگردی...برمیگیردی و دوباره میشی همون اتنا....اتنا داداش خودم......ساناز.....
به حرمت ارغوان زیبایت همیشه دردل وجانم جای گرفتی....ارغوانت را برای همیشه سپردم به قلبم....سپردم به جایی که اگر روزی نبودم....اگر روزی رفتم...همه بدونن که ارغوان شاخه همخون من بود......یه روز اگه نبودم...ارغوانم هست....ارغوانم اینجاست...ارغوانم تنهاست.....ارغوانم دارد می گرید......دلم می خواد یه روزی بالای سرم....یه جایی که زیر خروارها خاک جای گرفتم.....یکی به یاد به من...به یاد لحظات با هم بودن...به یاد لحظات زیبایی که الان داریم....ارغوانم رو برام زمزمه کنه...............الهام.....
سالهاست بودنت رو حس می کنم کنارم.....همیشه کنارم...توی قلبم.....همیشه تو با من بودی....ومن شاید هیچوقت نتونستم اونی باشم که تو میخواستی....همیشه آزردمت...همیشه رنجوندمت...وتو چه قلب مهربونی داشتی...ومیدونم که هیچوقت فراموشم نمی کنی.....وهمیشه دوستت دارم.....شهره....
یاد همه اون لحظاتی که همه چیزت بودم...همه عشق پاکت بودم....وچه عاشقونه دوستت داشتم و دارم...برام مقدسه....هیچوقت اونروزا رو فراموش نمی کنم...شاید نتونم دوباره ببینم شهره خودمو...شاید نتونم دوباره بسازم شهره خودمو...ولی از اینی که هست واون همه خاطره رو برام زنده میکنه ...خوشحالم..........خوشبخت باشی گلکم.رومینا(سپی).....
تورا دیدم سالها پیش...شاید حکمتی...شاید قسمتی..... نگذاشت تا بچشم معنی این همه عشق ومحبت پاکی را که دروجود توبود....دایی خودم.....ومن همیشه می بالم به تو...به تو سپی همیشه عزیزم.....ودلم می خواد همیشه دایی بمونم...دایی یه ماه آسمونی....یه کسی با یه قلب آسمونی....وتو همیشه برایم جاودانی......رویا.....
تو اومدی...آروم ودوست داشتنی.....اومدی وحرفات بیدارم کرد....اومدی وقلب وروحمو با خودت پرواز دادی....ولی رفتی...خیلی زود رفتی.....ومیدونم که برمیگردی...برگرد زودتر از اونی که من برم.....دردای من کمم بود که تو رفتی با خبری که باز باید تا اومدنت غمگین بشینم....برگرد..زود برگرد وبیا پیشم...منتظرتم رویای همیشگی ام.....سوشیا.....
میام به دیدنت...خیلی زود میام....شاید تو بدونی دردامو....بتونی درک کنی منو....میام....میام....اجورت.....
ومن هنوز هم در حسرت اومدن به شیرآبادت هستم....اجورت خوب ودوست داشتنی...مردی از جنس بلور........ومی بینمت وباهات به حرف میشینم تا بگم از همه چی...یاس....
چه زود اومدی....وچه زودتر رفتی.....به انتظارت میشینم....2ماه کم نیست....تحمل می کنم....یادت نره.....همونجا....وعده دیدارمون همونجا.......صبا....
اومدی وباهات حرف زدم از همه اون چیزایی که نخواستم درموردشون چیزی بگم....فقط تو بدون که من مقصر نبودم توی اون جریان.....زهرا....
هرجا هستی.... همیشه خوشبخت وشاد باشی....هلن....
خانوم مهندسه وبلاگ من همیشه خندونه....همیشه مهربونه...همیشه بهاری وسبزه....حامد(صبانت)....
شاید دیدارمون یه روزی...یه جایی....توی یه خیابونی....رخ بده.....ولی نمیدونم چرا؟....حس می کنم...دردی...غمی...رنجی......تحملش سخته نه؟؟؟میخوام بدونم....بدونم چی گذشت بهت....شاید حرفای همو بفهمیم....سارینا....
شاید به اندازه یه خاطره برای همیشه پیشم می مونی....چیزی ندارم بهتون بگم....وبلاگ شما برای همیشه نزد من امانت می مونه....خواستی برگردی...تقدیمتون می کنم...وگرنه....بهترین هدیه میشه برام.حامدسرداری.....
من هیچوقت اونی نبودم ونیستم که شما در موردم فکر می کنی....به حرمت روزی که همدیگه رو داداش خطاب کردیم.....همیشه برام مث داداشی....خوش باشی وبهاری داداشمایمان و حمید....
وچه زود از یادمون رفت اون لحظه دیدارمون.....برای دیدنتان دوباره به انتظار میشینم.آزاده.....
و تو چه خوب ومهربون بودی همیشه برام.....ودیگه خیلی وقته نمی بینمت .... ودلی که برای دیدنت لحظه شماری میکنه....بیا که هنوز باهات حرف دارم آزی جون.....مسعود.....
همیشه کنارمی.....واز داشتنت خوشحالم.....گل.....
نمیدونم...شاید الان اومده باشی ایران......یه خورده نزدیک شدیم......روزای خوشی داشته باشی .....سارا.......
وتو که هیچکس تورو نمیشناسه......هیشکی از این بچه ها نمی شناسدت.....ولی با اومدنت....خنده رو برام آوردی....وقتی پیشمی مث خودت می خندم....دوستت دارم...خودمم نمی دونم چرا؟......میدونی قهر کردناتو...ناز کردناتو.......همه رو دوست دارم.......یادته اون شب...بهم گفتی.... میخوام جای اونو برات بگیرم...اون شب باورم نمی شد که کسی بتونه این کارو کنه....ولی حالا این چندروزی که نیستی...تازه میدونم..... کی بودی وکی هستی.....من میدونم که جای اونو هیشکی برام نمیگیره وهیشکی هم نمیخواد جای اون باشه...من هم نمیخوام اونو فراموش کنم وهمیشه برام مقدسه....ولی تو دوباره یه چیزی رو توی دلم زنده کردی.....خودت خوب میدونی.....زود برگرد و بیا....میخوام ببینمت.....وهمه وهمه.....همه اونایی که بودند وهستند.....همیشه دوستشون دارم....سال نوتون مبارک......بهاری وسبز باشید.
دوباره میام به حوالی خانه هایتان....شاید این بار با قلب ودلی مالامال از عشق.....