تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

نمی دونم چرا...نمی دونم این بار واسه چی....ولی می نویسم...می نویسم تا خالی شم...می نویسم تا بشکنه بغضم...می نویسم تا سبک شم....من کی ام...من چی ام....بسمه...خسته شدم....خسته شدم از این همه بدبختی...خسته شدم از این همه سختی....کاش یه جایی بود می تونستم داد بزنم...می تونستم فریاد بزنم....دیگه بدم میاد....بدم میاد از خودم...بدم میاد از زندگی یی که دارم...بدم میاد از این دلم.....آخه چرا؟...چرا من باید این جوری باشم....چرا باید حتی یه روز خوش نداشته باشم....توی زندگی ام به اندازه کافی بدبختی دارم....به اندازه کافی درد دارم....کاش دل نداشتم...کاش به جاش سنگ بود...کاش می تونستم مث خیلیا آروم باشم...طبیعی باشم.....خدا یا دیگه خسته شدم...مگه قرار نیست بمییرم....مگه قرار نیست راحت شم....پس چرا نمی میرم....پس چرا خلاص نمیشم...تا کی...تا کی باید منتظر بمونم....شدم مث یه پر....معلقم توی هوا....نه میدونم حالم چی میشه ونه آینده ام....دل بستن به یه عزیز سخته....دل بستن وعاشقی سخته...وسخت تر از اون اینه که بدونی هیچ هدفی نداری....که بدونی یه چیز پوچ ومسخره ست....آخه یه آدم معلق توی هوا چه هدفی میتونه داشته باشه....سارایی اومد....اومد و دیوونه شدم......اومد وکاری کرد که همه دردامو فراموش کنم...اومد تا بگه می تونم زنده بمونم....می تونم به خاطر یه نفر... هنوزم نفس بکشم........ولی امشب یکی رفت....یکی پرواز کرد...بعد از 4 سال....کم نیست.......امشب دوباره بعد از سال ها نشستم پای اولین نامه اش.....وچه زیبا نوشته بود....اگر یک روز روزگار رسم مهربانی را از یاد برد و نامهربانانه سرناسازگاری برداشت....اگرچرخ گردید وگردید...اگر من رفتم...اگر تو رفتی...اگر با هم رفتیم...اگر بی هم رفتیم....یقین بدان که رد پای محبت های بی اندازه ات در بیشه باورم همیشگی است وشک نکن که برایم بهترین هستی وخواهی ماند.....ومن امشب یادم آمد که یک روز می رسد روز جدایی....امشب چیزی جز غم و تنهایی ندارم....تموم روزایی که بهمون گذشت خاطره ست...روزایی که هیچوقت فراموش نمیشن.... روزایی که شاید به یاد آوردن یه لحظه اش تنها اشکایی رو روون می کنه که پاک کردنشون کار من نیست....یاد روزایی که برای سلامتی ام دعا می کرد و نماز می خوند....یاد ماه رمضونایی که برام نذر می کرد....یاد محرم و روز عاشورا که دعاش...سلامتی ام بود....اون رفت...رفت و بهم گفت که حالا دیگه خیالش راحته....خیالش راحته که سارایی هست....سارایی که دیوونه ام کرد...سارایی که فکر شب و روزم شد....سارایی که با اومدنش بهاری ام کرد....ولی ندونست که یه روز سارا هم مث اون میره....ندونست که یه روز چشمان من با رفتن سارا خیس میشه....ندونست که همه میرن و این منم که جا موندم از زندگی...جاموندم از همه خوشی های آدمی.....اون رفت....مث خیلیا که چند سال پیش رفتند ویادشون رفت که یه روزی...یه جایی...یه دوستی....همیشه چشماش خیسه.....یادشون رفت که یکی رو به محبت ها ومهربونی هاشون عادت دادن و حالا با رفتنشون چی به روزش میاد.....اون رفت تا شاید بسازه زندگیشو....وشاید تنها اشکام بودند که بدرقه اش کردند...بدرقه ای همراه با آرزوی خوشبختی.....وامشب باز هم از اون شباست.....از اون شبایی که آدم از زنده بودن خودش بیزاره....سارا هم که امشب نیست.....نمیدونم چرا نمیاد پس....کاش می اومد وآرومم می کرد....دلتنگی هم عالمی داره....غم وغصه خوردن هم عالمی داره....جدایی هم عالمی داره......اشک ریختن وخالی شدن هم عالمی داره....اتاق تنهاییم خیلی قشنگه....تاریکیشو دوس دارم...امشب دوباره توی دلم بساطشو پهن می کنم....امشب توی دلم مهمونی دارم....مهمونی غم ها....مهمونی سخت ترین لحظات عمرم.....اونجا پره از جدایی....پره از صدای شکستن ها وترک خوردن هایی که هیچکس نشنید....میخوام اونجا بشینم...تنهای تنها....امشب از اون شباست....از اون شبایی که همیشه دوست داشتم......امشب میخوام تنها برم...تنهای تنها.....این بار دیگه قشنگ چیدمش....این بار دیگه چراغ نمی خوام....این بار دیگه نمی خوام کسی بهش چشمک بزنه....امشب میخوام ارغوان رو بخونم....یه بار دیگه مث تمام روزای دلتنگی.....نمی دونم چند وقت می مونم اونجا....نمی دونم کی برمیگردم...نمی دونم برگشتنی هست یا نه.....ولی اگه سبک شدم...خالی شدم....دادامو زدم...فریادامو زدم....اونوقت بازم میام....میام و می نویسم......توی تنهایی امشبم تنهام بزارید.....اگه صدای شکستنی اومد....بدونید که طاقتم تاب شد و برای همیشه شکستم......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 0:15  توسط البرز  |