|
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...
|
خداییش عجب دنیاییه
...بعضی وقتا آدم یه چیزایی می بینه که میشاخه
(شاخ در میاره)........بعضی آدما واقعا گاگول تشریف دارن
...
واما یه سوال واسه این پست:
وقتی یه سوسک جوگیر میشه چیکار میکنه؟
سلام


یه روزی واسه نوشتن حسی بود وحالی...یه جور دیگه بودی...تنها بودی...یه اتاق تاریک داشتی...یه عالمه غم داشتی...غم هایی که فقط خودت دوستشون داشتی...دنیا رو یه جور دیگه
می دیدی...یه جور قشنگ و زیبا...یه روز اونقدر توی غم وتنهایی هات غرق بودی که به حرمت اون غم ها چنان شاد می شدی که شادتر از تو پیدا نمی شد...سوار یه ماشین می شدی که راننده اش آخره جوات بود...می رفتی مطب دکتری که دیگ شلغم روی چراغش پلوت پلوت می کرد....می اومدی بیرون و یه دختره رو می دیدی که جلوی دارو خانه سر می خوره و می افته روی زمین...یه دبیرستان فاطمیه بود و یه عده دختر که جلوی دربش مانور می دادن...راستی... تو هنوز نفهمیدی اون دختره واسه چی می لرزید؟...ببینم تو بالاخره نفهمیدی آل پاچینو آخرش چی شد؟...هزاران سوسک بود ویه سوال....سوسکا چطوری خود کشی می کنن؟....راستی چرا هیشکی نفهمید سوسکا چطور خودکشی می کنن؟....پشت درب یه توالت توی پاساژ قایم می خوندی که نوشته...منتظرجاذبه زمین نباش...وکلی می زدی زیر خنده.....یه گوسفند داشتی...شیطون و بلا...ببینم گوسفند منو کی دزدید آخرش؟.....یه آتنا بود که اونقد اذیتت می کرد که حرصت در می اومد و با فریاد داد می زدی...پیشی بیا منو بخور....یه زهرا بود با چشمای زیبای............یه رویا بود که پی یه چی می گشت...وقتی یه انسان میره کره ماه ومریخ...به کدوم طرف باید رو کنه و نماز بخونه؟....یعنی قبله اش کدوم سمته؟...راستی تو اخرش بالاخره فهمیدی به کدوم طرف رو می کنه؟...یه ساناز بود...چشمای من مال تو...بیا دنیا رو از چشمای من ببین.....بیا برات خورشید آوردم.........ویه روز بغضی که شکست........دختر شبای پاییز می مونم با تو همیشه....و شاید دردی....رنجی....عذابی....وفهمیدند همه اونایی که نباید می فهمیدند....و تویی که غرق در خوشی بودی... شدی گدای کاسه به دست... و گدایی محبت........بیایید که نوشتم....آرام ودوست داشتنی بیایید....یه جوری بیایید که دلم بلرزه....این بار که اومدین واسم چراغ بیارین...این بار که اومدین با یه چشمک خوشگل بیایین...اتاق تنهاییمو قشنگ چیدمش....بیا و اون چشمکت رو نثارش کن تا به هم بریزه کاخ سیاهی که ساختم.........و روزها چه زیبا بودند و دوست داشتنی....وچه زیبا تر روزی بود که اسم اینجا رو گذاشتم.... گاهی خوشی...گاهی غم..........روزها می گذرن....ما می مونیم و مشتی خاطره...خاطره هایی که شاید یه روزی...یه جایی...یه سختی...یه دردی....یه مشکلی پیش بیاد که یادشون کنیم....رفتند....همه شون رفتند....رفتند بدون این که بدونم کجا؟.....ومن موندم وسارا....یه دنیای کوچولو و قشنگ....چه ساده و زیبا شروع شد و چه ناباورانه جای گرفت در نبض تپنده وجودم...چه زیبا...چه دوست داشتنی....سارایی که خنده ای بر لبانم کاشت وآتشی بر تاریکی هایم.....روزامو اونجوری که می خواست نقاشی کرد و لحظاتمو پر کرد از زیبایی ها و کهنه ای کشید بر همه سیاهی های قلبی که ترک خورده بود.......وشاید فراموش کرده بودم.....فراموش کرده بودم که بال پروازی ندارم...نای پریدنی نیست....شاید غرق بودم در زیبایی ها و خوشی ها....شاید نتونستم حساب کنم روزها و هفته ها و ساعت رو....و تا به خودم اومدم...دیگه قلبی که می تپید قلب من نبود....اتاقم مال من نبود....همه چی عوض شده بود....تنهایی هام آتیش گرفته بودن و داشتن می سوختن....اتاقم یه پنجره رو به خورشید داشت..... دیگه ترک قلبم رو حس نمی کردم...غبار تاریکی های توشو حس نمی کردم....توش یه کاخ بود....یه قصربود....یه قصر زیبا....یه قصر با یه ملکه زیباتر و مهربون.....یه سارا....یه فرشته....دیگه اشکی نبود....فریادی نبود....آهی نبود....یه خنده شیرین و دوست داشتنی بود به روی لب هام.....یه سارایی بود.....یه البرزی بود.......و امروز می ترسم.....می ترسم دیگه هم پاش باشم...می ترسم از بالی که شکسته....می ترسم از نای پریدن و پرزدنی که نیست....می ترسم از راهی که من راهرو اش نیستم....می ترسم از جایی که دستی از دستانم رها شود....می ترسم از ویرانی کاخی که در قلبم دارم...می ترسم از بسته شدن پنجره رو به خورشید اتاقم....می ترسم از ترک قلبم.....می ترسم...می ترسم....می ترسم.....پرواز و پریدن... بالی می خواهد که من ندارم.....هم راه و همسفر شدن... کوله باری می خواد که من ندارم.....میدونم میره....باید بره....باید پرواز کنه....باید پروازشو ببینم....میخوام ببینم...باید ببینم....ومن از دار دنیا بازم برام فقط یه دل می مونه....بازم خودم می مونم....خودم و خودم....این که چی میشم....چی به سرم میاد..............نمیخوام بهش فکر کنم....نمیخوام.....فقط میدونم سخته....سخته....سخته..........دیگه نمیخوام به آینده فکر کنم........میخوام به بودنه الانش فکر کنم.....به این که است....به این که کنارمه....به این که می خندم....به این که با بودنش دارم زندگی می کنم...........هی با تو ام......
تو چرا دیگه بهم چیزی نمیگی......چرا ساکتی.....