تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

خداییش عجب دنیاییه...بعضی وقتا آدم یه چیزایی می بینه که میشاخه (شاخ در میاره)........بعضی آدما واقعا گاگول تشریف دارن...خب آخه این یعنی چی که رفتی مطب دکتر ...اونوقت منشی ازت دفترچه ات رو می خواد...دست می کنی توی جیبت که دفترچه رو بیرون بیاری...یهویی یه پلاستیک یک کیلویی تخمه ژاپنی از توی جیبت می افته رو زمین و همه بر وبر نیگات می کنن.........توی خیابون داری راه میری ...یهویی یه دخترو می بینی ...جو می گیردت باد می کنی....یهو یه چیزی می پرونی....حالا پروندن به جای خودش...ولی این چه نمونشه دیگه....خانوم شما که این همه خوشگیلین.مهربونین.خندونین.واسه چی نماز نمی خونین........راه افتادی دنبال دختر مردم....اونوقت داری براش حامد هاکان می خونی....دیوونه نکن دلمو...آهم می گیره دامنتو یه روز ......بنازم به این همه استعداد........اس ام اس می فرستی مث بچه آدم بفرست....آخه این یعنی چی....سکس سکس سکس سکس سکس....برو پایینتر.....سکسکه ام بند نمیاد.......خب اسکول جان اومدیم وگوشی دست اون طرف نبود....اومدیم ونتونست بیاد پایین...بعدشم...خب چیه فرت وفرت دلینگ دلینگ این گوشی صاب مرده رو میدی بالا...از عمه ات جوک میرسه سند تو الش میکنی...از خاله ات جوک میرسه سند تو الش میکنی....حالا جالب اینجاست یه بار یکی اس ام اس خونوادگی و خصوصیشو سند تو ال کرده بود.....خاله جان مگه این مهناز چی داره... دارن خامت می کنن بیچاره...لیلای من دوستت داره...عاشقته می میره برات...جالب تر اینکه توی این عملیات سند تو ال .... چند شماره هم از فامیل بود و همه شون هم مهناز خانوم وهم لیلا خانوم وهم خاله جون رو می شناختند....بیچاره خاله.............بعضی از این دختر خانوم ها هم فقط میخواند یه جایی باشه خودی نشون بدن....چند شب پیش مطب دکتر نوبت داشتم...ساعت 8 شب ویزیتم بود...ولی به خاطر شلوغی تا 9 منتظر شدم ولی هنوز نوبتم نشده بود....مطب هم پر بود از آدمای جوروواجور...دختر...پسر...خانوم...آقا...ننه...بابا...و........من هم آروم یه جا نشسته بودم و داشتم اس ام اس بازی می کردم.....زنگ اس ام اس گوشیم خیلی باحال بود هر بار به صدا در میومد همه شروع می کردن خندیدن...حالا بگذریم که چی بود......خلاصه توی این جمع یه دختر خانوم با مامانش اومده بود...زنگ اس ام اس که به صدا در می اومد همه می خندیدن...این یه نگاهی می کرد و یه زهره چشی میداد که موهای آدم به بدنش سیخ می شد....حتی مامانش هم می خندید ولی این شده بود برج زهر مار......یه کم از 9 گذشت ومن هم دیگه حوصله ام سر رفته بود....رفتم پیش خانوم منشی و گفتم که دیگه نمی تونم وایستم یا بفرستین برم توو یا هم پرونده مو بدین تا واسه همیشه برم.....منشیه یه کم طفره رفت و گفت باید صبر کنی....من هم گفتم بهتره پرونده مو بیاری میخوام برم....گفت دکتر باید تایید کنه...گفتم اشکالی نداره بدین تایید کنه...پرونده مو برد پیش دکتر وقتی برگشت...اسممو صدا زد و گفت....یه کم صبر کنید بعد از این مریض شما برید ....دکتر هم کارتون داره.....اون دختره هم که حالا دیگه حسابی حرصش در اومده بود.... چون نوبت ویزیتش قبل از من بود ....بلند شد اومد پیش منشی و گفت خانوم نوبتی هم باشه نوبت ماست...ما قبل از ایشون اومدیم.....و بعدشم چون کنارم ایستاده بود وبا منشی حرف می زد با کفشش چنان لگدی زد به پام که جاش هنوزم که هنوزه می سوزه....حالا مگه می تونستی چیزی بگی....کوفتت بزنه...بمیری...الهی که به زمین گرم بخوری زلیل مرده.....لنگ لنگان رفتم نشستم سر جام و بالاخره خانوم با دعوا وبد بختی منشی رو متقاعد کرد که اونو از من جلوتر بفرسته....اون رفت توی اتاق دکتر و منم توی راهرو به عنوان مریض بعدی منتظرش موندم....یه 10 دقیقه ای گذشت خانوم با ننه شون اومد بیرون....ننه جلو بود و خانوم پشت سرش.....توی راهرو از جلوم که داشت رد میشد....می خواستم تلافی اون لگدی که بهم زد رو در بیارم...واسه همین خودمو آماده کردم که رو به روی پام که رسید محکم بزنم به پاش....راهرو هم تنگ بود....تا رسید.... محکم پامو زدم.....ولی یه دردی گرفت که داشتم دیوونه می شدم....چشامو که باز کردم دیدم داره می خنده....نگو فهمیده و جا خالی کرده و پام به جای این که به پای اون بخوره ....با همون قدرت خورده به دیوار راهرو........وای چه دردی داشت.....اشکم در اومده بود....توی دلم هر چی خواستم بهش گفتم....کلی نفرینش کردم...نفرینای 2006......اونا از مطب که خارج شدند...چند ثانیه نگذشته بود که یهو صدای یه جیغ و بعدش هم شطرق.......بعله خانوم از پله سقوط کردند پایین....همه رفتن ببینن چی شد...دیدم خانوم نقش زمین شده و 5 تا پله معلق زده....اخ جون دلم خنک شد....نگاهی بهش کردم و یه لبخند جانانه زدم....بچه م داشت اشکاشو پاک می کرد.....وای...دلم برات سوسک میخواد......دلم خنک شد.....جانم.......مادرش و چند تا از زن و دخترا رفتن بلندش کردن و ننه اش زیر بغلش رو گرفت و لنگ لنگان رفتند....اون لحظه آخر دوباره یه نگاهی کرد و دوباره همون زهره چشم اولش رو رووونه کرد.....منم یه خنده ای بلند بلند کردم که همه بشنوند و دوباره توی دلم یه عالمه نفرین البته از نوع 2010 کردم.....دیگه نمی دونم که اثر کرد یا نه........ولی شاید دوباره اونجا ببینمش....اونوقت حتما می فهمم که اثر کرده یا نه......البته اگه میزاشتم سارا هم همرام می اومد این همه بدبختی نمی کشیدم...خداییش اگه سارا بود چی می شد.....یه حالی از این دختره می گرفت که تا این باشه دیگه حیض بازی در نیاره.....خب عوضش این ماه من وسارا با هم میریم.....

واما یه سوال واسه این پست:

وقتی یه سوسک جوگیر میشه چیکار میکنه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 23:56  توسط البرز  | 

سلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:7  توسط البرز  | 

 

یه روزی واسه نوشتن حسی بود وحالی...یه جور دیگه بودی...تنها بودی...یه اتاق تاریک داشتی...یه عالمه غم داشتی...غم هایی که فقط خودت دوستشون داشتی...دنیا رو یه جور دیگه می دیدی...یه جور قشنگ و زیبا...یه روز اونقدر توی غم وتنهایی هات غرق بودی که به حرمت اون غم ها چنان شاد می شدی که شادتر از تو پیدا نمی شد...سوار یه ماشین می شدی که راننده اش آخره جوات بود...می رفتی مطب دکتری که دیگ شلغم روی چراغش پلوت پلوت می کرد....می اومدی بیرون و یه دختره رو می دیدی که جلوی دارو خانه سر می خوره و می افته روی زمین...یه دبیرستان فاطمیه بود و یه عده دختر که جلوی دربش مانور می دادن...راستی... تو هنوز نفهمیدی اون دختره واسه چی می لرزید؟...ببینم تو بالاخره نفهمیدی آل پاچینو آخرش چی شد؟...هزاران سوسک بود ویه سوال....سوسکا چطوری خود کشی می کنن؟....راستی چرا هیشکی نفهمید سوسکا چطور خودکشی می کنن؟....پشت درب یه توالت توی پاساژ قایم می خوندی که نوشته...منتظرجاذبه زمین نباش...وکلی می زدی زیر خنده.....یه گوسفند داشتی...شیطون و بلا...ببینم گوسفند منو کی دزدید آخرش؟.....یه آتنا بود که اونقد اذیتت می کرد که حرصت در می اومد و با فریاد داد می زدی...پیشی بیا منو بخور....یه زهرا بود با چشمای زیبای............یه رویا بود که پی یه چی می گشت...وقتی یه انسان میره کره ماه ومریخ...به کدوم طرف باید رو کنه و نماز بخونه؟....یعنی قبله اش کدوم سمته؟...راستی تو اخرش بالاخره فهمیدی به کدوم طرف رو می کنه؟...یه ساناز بود...چشمای من مال تو...بیا دنیا رو از چشمای من ببین.....بیا برات خورشید آوردم.........ویه روز بغضی که شکست........دختر شبای پاییز می مونم با تو همیشه....و شاید دردی....رنجی....عذابی....وفهمیدند همه اونایی که نباید می فهمیدند....و تویی که غرق در خوشی بودی... شدی گدای کاسه به دست... و گدایی محبت........بیایید که نوشتم....آرام ودوست داشتنی بیایید....یه جوری بیایید که دلم بلرزه....این بار که اومدین واسم چراغ بیارین...این بار که اومدین با یه چشمک خوشگل بیایین...اتاق تنهاییمو قشنگ چیدمش....بیا و اون چشمکت رو نثارش کن تا به هم بریزه کاخ سیاهی که ساختم.........و روزها چه زیبا بودند و دوست داشتنی....وچه زیبا تر روزی بود که اسم اینجا رو گذاشتم.... گاهی خوشی...گاهی غم..........روزها می گذرن....ما می مونیم و مشتی خاطره...خاطره هایی که شاید یه روزی...یه جایی...یه سختی...یه دردی....یه مشکلی پیش بیاد که یادشون کنیم....رفتند....همه شون رفتند....رفتند بدون این که بدونم کجا؟.....ومن موندم وسارا....یه دنیای کوچولو و قشنگ....چه ساده و زیبا شروع شد و چه ناباورانه جای گرفت در نبض تپنده وجودم...چه زیبا...چه دوست داشتنی....سارایی که خنده ای بر لبانم کاشت وآتشی بر تاریکی هایم.....روزامو اونجوری که می خواست نقاشی کرد و لحظاتمو پر کرد از زیبایی ها و کهنه ای کشید بر همه سیاهی های قلبی که ترک خورده بود.......وشاید فراموش کرده بودم.....فراموش کرده بودم که بال پروازی ندارم...نای پریدنی نیست....شاید غرق بودم در زیبایی ها و خوشی ها....شاید نتونستم حساب کنم روزها و هفته ها و ساعت رو....و تا به خودم اومدم...دیگه قلبی که می تپید قلب من نبود....اتاقم مال من نبود....همه چی عوض شده بود....تنهایی هام آتیش گرفته بودن و داشتن می سوختن....اتاقم یه پنجره رو به خورشید داشت..... دیگه ترک قلبم رو حس نمی کردم...غبار تاریکی های توشو حس نمی کردم....توش یه کاخ بود....یه قصربود....یه قصر زیبا....یه قصر با یه ملکه زیباتر و مهربون.....یه سارا....یه فرشته....دیگه اشکی نبود....فریادی نبود....آهی نبود....یه خنده شیرین و دوست داشتنی بود به روی لب هام.....یه سارایی بود.....یه البرزی بود.......و امروز می ترسم.....می ترسم دیگه هم پاش باشم...می ترسم از بالی که شکسته....می ترسم از نای پریدن و پرزدنی که نیست....می ترسم از راهی که من راهرو اش نیستم....می ترسم از جایی که دستی از دستانم رها شود....می ترسم از ویرانی کاخی که در قلبم دارم...می ترسم از بسته شدن پنجره رو به خورشید اتاقم....می ترسم از ترک قلبم.....می ترسم...می ترسم....می ترسم.....پرواز و پریدن... بالی می خواهد که من ندارم.....هم راه و همسفر شدن... کوله باری می خواد که من ندارم.....میدونم میره....باید بره....باید پرواز کنه....باید پروازشو ببینم....میخوام ببینم...باید ببینم....ومن از دار دنیا بازم برام فقط یه دل می مونه....بازم خودم می مونم....خودم و خودم....این که چی میشم....چی به سرم میاد..............نمیخوام بهش فکر کنم....نمیخوام.....فقط میدونم سخته....سخته....سخته..........دیگه نمیخوام به آینده فکر کنم........میخوام به بودنه الانش فکر کنم.....به این که است....به این که کنارمه....به این که می خندم....به این که با بودنش دارم زندگی می کنم...........

هی با تو ام......تو چرا دیگه بهم چیزی نمیگی......چرا ساکتی.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:52  توسط البرز  |