تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

 

 

 

 

 

 

دیدی چی شد؟...دیدی چه بلایی سرم اومد؟...دیدی عاقبت سوسک بازی چی به سرم اورد؟...من که میدونم کار شماهاست...بزا بدونم کار کیه...در جا سوسکش می کنم...حالا دیگه آدرس خونه ما رو به سوسکا میدی...حالا دیگه سوسکا رو بر علیه من می شورونی....دعا کن من نفهم تو کی بیدی.....حالا ببین چی شد....ساعت 11.30 شب بود...بعد از یه کم گشتن توی نت خوابم می اومد...کامو " ترن آف " کردم و رفتم توی رختخواب و سرمو گذاشتم که بخوابم یه پتو هم کشیده بودم رو خودم...دیگه کم کم داشتم می رفتم توی هپروت...چشام البالو گیلاسو با هم کمپوت می کرد....یهویی دیدیم یه چیز نرم به کف پام کشیده شد....یه جوری شدم ولی نمیدونم چه جور....چند لحظه بعد همون نرمی رو روی شکمم حس کردم....همینجوری کم کم تمام بدنم داشت این نرمی رو حس می کرد...ما هم که از همه جا بی خبر گفتیم نکنه باز این شیطونه اومده ما رو از راه به در کنه.....این نرمی ها زیاد شد و من هم حسابی کفم بریده بود...دیدم این بار همون چیز نرم به صورتم مالش خورد....یه کم چشامو وا کردم....دکی.....این که سوسکه.....پیشته پیشته...پاک قاطیدم مگه گربه ست آخه....مگه "ول کنه"...از جام پریدم هوا و پتو رو زدم کنار...حالا خر بیار و سوسک بار کن....انگار سوسکای دنیا توی رختخواب من جمع شدند....یکی از اون وسط پرید و با پر رویی گفت:ای یارو...تکون نخور داداش...من سرلشگر مونگوانو مینگولی فرمانده این گروه هستم....اگه جونتو دوست داری از جات تکون نخور...ما حاضریم باهات مذاکره کنیم.........هر کی رو موش می خوره ما رو پیشی....آخه این چه بساطی بود...آقای سرلشگر مونگوانو مینگولی چی میخوای از جون من...جا قحطه که اومدی توی رختخواب من.....یکی از این جوجه سوسکای سوسول پرید وسط و گفت: آهای البرز خان فکر نکنی اینجا مهرگانه ، با فرمانده درست حرف بزن و گرنه میخورمت....باشه بابا خب بگین حالا چی شده؟ بریم داداش..بریم پای میز مذاکره...بفرمایید مشکلتون چیه؟.....سرلشگره با عصبانیت داد زد: واسه من سیستمتو بیار پایین داداش...من خودم ختم قراضه های بی مخم....حالا واسه ما سوسک سوسک می کنی.....میخوای بدونی ما جو گیر بشیم چیکار می کنیم؟....ما رو نمی بینی جفت راهنمات می کاره....امشب بلایی سرت بیاریم که نفهمی الاغ له ت کرده یا سوسک....امشب قدرت سوسکا رو بهت نشون میدم....امشب کاری می کنم که آرزو کنی کاش سوسک بودی.....حالا اگه مردی بیا و با این کنار بیا...منو می بینی سرخ شدم مث چیپس......نه راه فراری داری نه راه قرار......سرلشگر مونگوانو مینگولی با صدای بلند فریاد زد:سرباز شیپلو شیپدان حکم متهم رو بخون.....سرباز شیپلو بقیه اش کوفت و زهره مار.... پا شد وایستاد و شروع کرد به خوندن: دادگاه ایالتی دهکده المپیک سوسکستان آقای البرز را به دلیل تهمت و افترا و غیبت بر علیه سوسک ها به مدت 6 سال زندگی و کارگری در ایالات دهکده المپیک سوسکستان محکوم می کند....همچنین به گفته اکیپ انگشت نگاری و فالگیری ایلات دهکده المپیک سوسکستان نوشته آقای البرز در مهرگان مبنی بر سوالی در مورد جو گیر شدن سوسک ها ...فقط و تنها فقط متلکی بوده برای خانوم شوالینگیانتوس دختر پادشاه ایالات دهکده المپیک سوسکسان.....لذا باید رسما از خانوم شوالینگیانتوس معذرت خواهی کرده و ناچار به ازدواج با او می باشد البته در صورتی که خانم شوالینگیانتوس او را به غلامی قبول کند.....پایان دادگاه در رختخواب البرز اعلام می شود....ختم جلسه.......خدا یا توبا...دست و پای منو گرفتند و دارن می برنم به سمت ایالات دهکده المپیک سوسکستان.....وای رسیدیم....چه جای با حالیه....دکی...این کیه.....یه خانوم سوسک جوان با بالهایی براق و صورتی پر از کرم و لبهایی خندان و یه توری به اطرافش به پیشوازمون میاد.....سربازشیپلو شیپدان با صدای بلند داد میزنه: خانوم شوالینگیانتوس جهت استقبال تشریف آوردند...سوسک ها در میدان اصلی جهت برگزاری مراسم عروسی منتظرند.........خدا یا توبا...اینجا کجاست بابا...عجب غلطی کردیم سوسک سوسک کردیم....اه.......خانوم سوسک جوان که حالا دیگه دل تو دلش نیست اومد و رو شونه ام نشست و گفت: فک نکنی اینجا انسانستانه....اینجا اگه بهم از گل نازکتر بگی طلاقت میدم...تازه مهریه ام رو هم باید بدی...به مامانم باید احترام بزاری....خونه و ماشین و موبایل هم باید برام بگیری...من دوس دارم بچمون نر باشه.....تو هم باید دوست داشته باشی نر باشه....اصلا اینجا حرف اول و آخرو من می زنم...............نه خی ی ی ی ر....انگار این نمیخواد خفه شه.....بابا ولم کنید...غلط کردم...اه ه ه ه......رسیدیم وسط میدون شهر سوسکستان....همه به افتخار ورود ما به پرواز در میاند....وای چه رمانتیک....مراسم همینطور ادامه داره و حالا دیگه اخرای مراسمه....دو تا دو تا جدا شدند و بالاشونو به هم گره دادن و دارن دور هم میگردن...وای ی ی ی نگو دارن میرقصن...بابا ایول تحویل.....چه خبره اینجا....خانوم هم هوس رقص به سرشون زده...البرز بیا برقصیم....جون مادرت ولمون کن ما رقصمون کجا بود حالا زیر پاهام له میشی بعد من چیکار کنم......خلاصه مراسمه تموم شد و حالا من موندم و خانوم و مامانشون و داداشا و آبجیا و پاپی جونشون......وارد یه خونه ای میشیم که پره از گل و شر شره و زیور آلات و چیزای قشنگ قشنگ....وای چقد قشنگ چیدنش....همه میرن بیرون و.....................................................(به دلیل مسایل اخلاقی از ادامه خودداری می کنیم)................................البرز پا شو....پا شو دیرت شد بابا......مگه با تو نیستم ساعت 9 شد....مگه قرار نبود بری بیرون....پا شو دیگه تنبل.............چشامو وا می کنم.....من کجام؟...اینجا کجاست؟.....ایالات دهکده المپیک سوسکستان کجا شد؟....خانوم شوالینگیانتوس چی شد؟.....وای نکنه خواب دیدم؟....یعنی واقعا خواب دیدم؟......وای ی ی ی ی ی ی ی....راس میگم..خواب ب ب ب ب دیدم بابا.........هی سوسک بمیری که هر چی میکشم از دست تو می کشم.....حالا که اینجور شد من دیگه دست از سرتون بر نمی دارم.....الان از لج شماها هم شده یه سوال دیگه میدم.....

پسرا و سوسکا یه شباهتی با هم دارن...هر کی جواب درست رو گفت یه جایزه سوسکی پیش من داره/

پست قبلی دو برنده داشت:

1- نسرین

2- ونوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:36  توسط البرز  |