تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

بازم پنجشنبه...بازم بوی غم ودلتنگی توی کوچه پس کوچه های این شهر...امروز بازم اومدم پیشت...اومدم تا ببینی وبدونی که فراموشت نکردم...تا بدونی که همیشه برام هستی...یه جایی هستی که موندگاری...

می دونی... امروز دلم خیلی گرفته بود،از همون اول صبح،نمیخواستم بیام پیشت،نمی خواستم اونجوری منو ببینی که دوس نداری،وقتی می شستی جلوم و صورتمو با دستای خوشگلت نوازش می دادی ویه خنده به قول خودت نقلی میکاشتی رو لبام،می دونستم که غم وناراحتی و دلتنگی رو دوس نداری،یا هم داری ونمیخوای منواونجوری ببینی،واسه همین اونقد خندیدم که دیگه اشکام سرازیر شد،جون من باور کن اشک غم نبود،اشک شادی بود،اشک تمام لحظات شادی بود که یه همچین مواقعی که واسه دیدنت می اومدم جاری می شد....

می دونی...دلم می خواد با تو باشم،نمی خوام بهم بخندی،همه چیم با تو بود،خنده ام با تو،عشقم با تو،زندگیم با تو،غمم با تو،همه چیم با تو،بهم نگو حالا که نیستی چی..

همیشه باهامی،همیشه توی قلبمی...

میدونی.... لحظه های بی تو بودن سخته،ولی خاطره هامون قشنگن،نمی دونم،ولی اگه قرار باشه تا آخر عمرم با خاطره هات زندگی کنم،راضی ام....

بعضی وقتا احساس می کنم خیلی بهت نیاز دارم،به حرفات،به نگاهات،به چشمات،به لبخندات،وقتی اونا رو داشتم انگار غم ودردی نبود،رنجی نبود...

دیوونه...هنوز هم میخوام نگام کنی،بهم زل بزنی،اونقد زل بزنی که خودم بگم بسه....

میگم...چرا هیشکی مث تو نیست،چشمای شبیه به چشای نازتو پیدا کردم،یکی رو هم پیدا کردم که تنهاییمو پرکرد،همدم روز و شبم شد،هنوز هم است،بهش عادت کردم،به خودش،به خوبیاش،اومدنش واسه پرکردن جای تو بود ولی رفتنش رو نمی دونم....

کم کم دارم نبودنش رو حس می کنم،شاید خسته شد،شاید باید می رفت،دیگه کمتر از قبل پیشمه،هرچی هست می دونم که باید کم کم به نبودناش عادت کنم...

آره...می دونم که سخته،ولی میدونی که نمیشه کاریش کرد،پریدنی باید بپره،همون چیزی که یه روز خودت بهم گفتی،هر کسی رو پروازییه،مقصدش مهم نیست،مهم بال پروازه....

آره...تو هم پریدی،تو هم پرواز کردی،ولی تو یه جور دیگه پریدی،یه جوری توی این آسمون بزرگ پریدی که امید برگشتنت مرد،یه جوری رفتی،یه جایی رفتی که خیلی بالا بود،اون بالا بالاها،یه جایی بالاتر از ابرا......

چه می دونم...لابد فکر می کنی باز خل شدم،حتما الان میگی...چته دیوونه...بازداری بونه میگیریا...میام میزنمتا....عاشق اون توسری زدناتم،عاشق اون نوازش کردناتم،دستای هیشکی رو روی سروصورتم حس نکردم،اگه هم کردم به گرمی نوازش های تو نبود...

بعضی وقتا که با خودم تنها میشم،نمی دونی چه فکرایی میکنم،با خودم میگم،،،اگه بودی،اگه می دیدی چه بزرگ شدم،اگه می دیدی واسه خودم مردی شدم،

آره...کاش بودی،کاش اون دستای گرمتو هیچوقت از توی دستام جدا نمی شد،

یادته...وقتی به هم گره می زدیمشون،می خندیدی و می گفتی،،،بزا دستامونو باز کنیم الانه که آتیش بگیره...من دستم داره کباب میشه....

آره...یادش به خیر،یاد همه چی،یاد همه لحظات،یاد همه کوچه وخیابونایی که با هم متر کردیم،هنوزم کوچه وخیابونای این شهر ومردمش ما رو فراموش نکردن،نمی دونم چرا،ولی بعضی وقتا که از اونجا ها رد میشم،یه جوریی نیگام می کنن،نمی دونم چه جوری،ولی یه جوری که انگار انتظار می کشند،یه جوری که وقتی ازشون رد میشم سنگینی نیگاشونو حس می کنم،شاید یه چیزی گم کردن،یا شاید هم پی یه چیزی می گردن،هرچی هست از اینکه تنهام می بینند خشکشون میزنه،میدونی وقتی از اونجاها رد میشم،جفت دستامو به هم گره می زنم....

یه چندوقتیه یه چیزایی می بینم،یه حسی دارم،نمی دونم چیه،ولی هرچی هست داره منو بهت نزدیک میکنه،همش حس میکنم پیشتم،حس می کنم کنارتم....

نمی دونم چرا همه چی برعکس شده،یه علامت سئوال گنده مث پتک میخوره به مغز سرم،.میدونی چیه......

چرا یه شمع باید اونقد بسوزه تا تموم شه.......اگه قراره تموم شه....چرا باید این همه ذره ذره عذاب بکشه تا تموم شه....راستی شمع تو هم یه روز تموم میشه....یه روز خیلی نزدیک...

خیلی دلم میخواد ببینم بعد من چی میشه....میخوام بدونم ،یه روزی اگه من جای الان تو باشم،کی قراره جای من باشه؟؟؟کی الان بالای سر من نشسته و این حرفا رو برام زمزمه می کنه.....

بی خیالش...منو بی خیال....

مهم خودتی...مهم اینه که امروز پیشتم...مهم اینه که اومدم بهت بگم...

دیوونه هنوز هم دوستت دارم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:19  توسط البرز  |