تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

86 روز پیش....بیست و دوم مرداد...

صدایی گرفته،چشمانی اشکبار وقامتی شکسته....دوست تنهایی ورفیق تاریکی ها.......وچشمانی منتظر...منتظر فردایی که شاید نباشه...سالهای تنهایی و تاریکی واتاق تاریک، یادگاری بر پیکرش گذاشت که امید ندیدن فردا رو توی دلش روشن می کنه.........کاش فردایی نباشه....کاش صبحی نباشه.....روحی که نابود شد...طاقتی که تاب شد...وتنها جسم موند...جسمی که یه روز اون هم کم میاره....یه روز خیلی زود...

آره،این آخرین نوشته های همون پسرکی بود،که دنیای زیبا وقشنگ جاشو داده بود به اتاقی تاریک وغمگین...اتاقی که تاریکی هاشو با خوندن تک تک پست های وبش دیدید...کنارش بودید...کمکش کردید...دلداری اش دادید...برای اتاق تاریکش چراغ بردید....خورشید عالم تاب دنیا رو بهش هدیه دادید...چشمانتونو بهش دادید تا دنیا رو با چشمای شما ببینه...همه اون لحظات قشنگ بود...

86 روز پیش....بیست و دوم مرداد...

اومد....بالاخره یکی اومد...یه کسی که با بودنش آروم می شد....کسی که هر بار پیشش بود...هربار میدیدش...جون می گرفت...سبز می شد...بهاری می شد.....اومد وخنده ای کاشت بر لبانش...با دیدنش، بعد از سال ها داره طعم زندگی رو میچشه....با دیدنش،شباش تاریک نیست......صبح هاش قشنگه،سالها بود صبح بخیری نگفته بود وحالا باهیجانی وصف ناپذیربرای رسیدن هر صبح لحظه شماری میکنه...

آره،اون روزاومد،به همین سادگی...فرشته ای که برگرفته از قلب های مهربون همه دوستای پسرک بود...قشنگ ترین وزیباترین لحظات زندگی پسرک شکل گرفتند...از اون روز همه صبح ها قشنگ شدند...از اون روز تموم سفره های ناهار قشنگ شدند....وحتی ساعت 4 هر روز،لحظه خداحافظی تا فردایی قشنگ تر هم قشنگ شد...اتاق تاریک پسرک با شمع امید فرشته مهربون روشن شد تا دیگه هیچوقت،هیچ چیزی نتونه تاریکی رو بهش برگردونه...

86 روز پیش....بیست و دوم مرداد...

وترسی که لرزه بر اندامش میندازه....وروزی که دیگه صبحش مث صبح هر روز نباشه....وروزی که مث هر روز نباشه واین وسط فقط دعایی که همیشه زمزمه میکنه خدا یا...تا وقتی هست زندگی کنم....باشم...بخندم....واگه قراره نبینم صبحی که بدون اون باشه،نمیخوام اون روز باشم ...

وهیچ صبحی نیومد که متفاوت تر از بقیه صبح ها باشه...همه روزای قشنگ مث هم بود...هر روز پسرک بهتر از دیروز...وشاید دیگه باورش شده بود که داره زندگی میکنه...نفس میکشه...آره،فرشته مهربون همیشه بود....بود تا به پسرک بگه که زندگی کن...بود تا بهش ثابت کنه که هنوز میتونه زندگی کنه....تا وقتی فرشته مهربون هست،می تونه زندگی کنه....وبودنش از پسرک کسی رو ساخت که بهتر از همه زندگی میکنه،امیدوارتر از همه زندگی میکنه...چقد دنیا براش قشنگ شده...

وامروز....

چه ساده ودوست داشتنی اومد فرشته مهربون...چه مهربون وزیبا رقم زد قشنگ ترین لحظات وثانیه ها رو...امشب یکی از قشنگ ترین شبهای پسرک و فرشته مهربونه...امشب شصت ویکمین ساعت یازده شبه، مقدسیه که از شروع شصت شبه یک پیمان میگذره...یک قرص کوچولو،تنها بهونه ای بود برای ساختن ساعتی مقدس....دیشب پیمان قشنگ تموم شد وشصت شب گذشت...وساعت یازده امشب پسرک دلش خیلی گرفته...قرصای کوچولو تموم شد ولی یازده برای همیشه مقدس وموندنی شد...امشب شاید سخت باشه...ولی پسرک می دونه که فرشته مهربونش است...همیشه است...امشب هم مث همه شبای قشنگ می خوابه به امید فردا وفرداهایی قشنگ تر...امشب می خوابه تا فردا به انتظار نتیجه تموم این شصت شب قشنگ که قراره روی یه تیکه کاغذ از یه آزمایشگاه گرفته بشه ، میشینه.....

میدونم که تو دوست پسرکی...همیشه کنارش بودی...همیشه می اومدی وحرفای تنهاییشو می خوندی و باهاش احساس همدردی می کردی...پسرک امشب اومد،اومد تا بهت بگه که دنیاش قشنگ شده....تو امشب همه قشنگیای زندگیشو حس کردی....تو امشب خوشحالی...می دونم که خوشحالی....میخوام یه چیزی بهت بگم،یه خواهشی ازت بکنم....دلم میخواد توی این شب قشنگ...همین جا...همین الان...از خدا یه چیزی بخوای....خدایی که دوستت داره....

امشب،اول از خدا بخواه که فرشته مهربونو همیشه سالم وشاداب نیگر داره،تا پسرک در کنارش جون بگیره ....از خدا بخواه هر چی میخواد بهش بده...وبعدش دعا کن تا پسرک همیشه باشه،زندگی کنه،راه بره،نفس بکشه،....زندگی پسرک با بودن فرشته مهربون رنگ گرفت... دعا کن همیشه دوست پسرک بمونه وقشنگ ترین دقایق ولحظه ها رو براش رقم بزنه....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:37  توسط البرز  |