|
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...
|
برايم از كوچ مي گفت و از لذت هجرت
برايم از سرانگشتان دستهاي توانايش مي گفت و من چه زيبا دستانش را كه توانايي ابديت داشتند نوازش ميكردم...
امشب فرشته ای که روزي و دير زماني دوست بود و یار،بنا به غم ها ودلتنگی هایش با من هم صحبت گشت و به يكباره چه زيبا دلم را ويران كرد و غزل رفتن را چه آسان و چه شوك آور زمزمه كرد.كسي كه هيچ وقت فكر نمي كردم يك روز هيچ كس خبر رفتنش را به من بدهد،حال چه آسان و چه نا بهنگام بار سفر را مصمم بسته...آه...كه چه زود هنگام غزل خداحافظي را خواند و چه خوش كوك ساز رفتن را كوك كرد... او كه هيچ گاه فكر نكرد كه اين دل بيرحمِ كور،چگونه بايد فراموش كند...اوكه يكروز با همان مهربانی و صداي آهنگين،دلي را مجذوب خود ساخت و چه آسان همان دل را لگد زد و رفت...وااااااي كه چه مبهم روزي سلام ِدوستي را بر لبان هم نشانديم و امروز چه خوفناك بدرود گفتيم...آروزهايش و غزل خداحافظي اش لرزه اي بر اندامم مي اندازد...لرزه اي چون روزهاي نخست كه چه عاشقانه بر جانم براي دیدن و شنيدن صدايش مي افتاد،امروز به يكباره تمام وجودم را از عمق و با چه اندوهي به لرزه انداخته است...به هنگام سخن نخستينش،فيلمي بر پرده سينماي چشمانم عبور مي كند كه حاكي از خاطرت تلخ و شيرين گذشته است و صداي شعري كه هميشه در گوشم نجوا مي كند:«...سکوت جانم به هم زدی...شیشه غم به تلنگری،زدی شکست...»و حال اشكي كه چه نابا ورانه در چشمانم مي لغزد.اشكي كه به يكباره بر من نازل گشت و بغض چندين ساله را تركاند...روزي لرزه اي بر دلم افتاد و امشب لرزه اي بر اندامم...تا چه وقت اين لرزه بر دست و دلم جاري است؟خدا داند...امشب چه نا باورانه در آخرين كلماتش و صدايي لرزان،خواستار سلامتي ام بود وچه اندوهبار زير لب زمزمه كرد شعري را که یاد آور همه خاطرات این مدت بود........چو نغمه ای بیش و کم زدی،به دل ریشم تو چنگ زدی،روشنی چشمون تو به دل نشست،هوای من شد هوای تو،صدای من شد صدای تو.....
امشب نيز مانند شبهاي قبل و به ياد گذشته اي دير هنگام،مي گريم...
ولي امشب شبي ديگر است...دلتنگ،گيج،مبهم...امشب تا صبح خواهم گريست...
در انتهاي آن كوچه بنبست،سايه اي بر ديوار...سايه پسرکی شاد ،كه چه خرم مي دود و باد اورا با خود مي برد...ترس من از روزي است كه ديگر آن سايه نباشد...لكه خون بر درخت،شال زيبايي بر شاخه آويخته...هوا روشن شد...سايه ديگر نبود...و پس از آن ديگر هيچ سايه اي نبود...ترسم به جا بود...سايه خود را بر ديوار مي بينم كه...تنهاي تنها است...از آن پس سايه تنهاي تنها بود...و صدايي مبهم در آغوش باد كه زير لب زمزمه كرد...امشب تا صبح خواهم گريست.............تا همین چند وقت پيش يک چنين روزی پشت پنجره اين اتاق ايستاده بودم و چه زيبا می ديدم دور و برم را!!
و امروز با چشمانی گريان باز هم نگاه می کنم.نگاهی متفاوت همراه با اشک...