تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

بازهم بـــــــاران پاییزی...بازهم یادتو...بازهم اشک چشمانم...ازنظرم پنهان شدی , اما با ردپایت که بر قلبم به جا مانده چه کنم؟...ازمن فرسنگ ها دور شدی , اما کاش قلبت را نزد قلبم جا می گذاشتی...تو رفتی اما یادت لحظه ای رهایم نمی کند...تو رفتی اما چه بی بهانه...تورفتی بی آنکه مجالی برای التماس بیابم : نرو...بگو به چه جرمی مرا رها کردی؟...بازهم بـــــــــاران می بارد...امشب دل من همچون آسمان ابری و گرفته است...بازهم بــــــــــاران می بارد...تو رفتــــــــی, تورفتــــــــی...تو نیـــــستی,تو نیـــــستی...دریک شب پاییزی مهمان دلم شدی...اما در یک شب سرد زمستانی در بوران و برف گم شدی...و من نیز گم شدم...اما من هنوز هم چشم به راهم...چشمان من هنوز به راهی که تو رفتی خیره مانده...آری گمشده ای هستم درآن شب زمستانی...انتظار بازگشتت به وجودم گرما می بخشد...منتظرم که مرا بیابی...منتظرم که بهاررا برایم به ارمغان بیاوری...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 9:48  توسط البرز  |