|
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...
|
روزا دارن میگذرن...انگار همین دیروز بود...اول فروردین...نوروز...
دیروز پسرکی شکست......روزا وماه ها وسال ها همینجوری میگذرن...بعضی ها عاشقن وعاشقانه زندگی می کنن...بعضی ها دوس دارن ودوس داشته میشن...بعضی ها عاشقن ودرد دارن...بعضی هابی عشق خوشن...بعضیا هم چشم انتظارن.....همه جوره اشو داریم...همه دارن زندگی میکنن...یا با خوشی یا با غم....اما توی این شهر بزرگ...میون این همه خیابون...لابه لای این همه کوچه...توی یکی از همین خونه ها،یه کسی هست که مث هیشکدومشون نیست....نه از شبش میدونه نه از روزش...نه از عشق میدونه نه از شکست...نه از دوست داشتن میدونه نه از دوست داشته شدن...گریه واشک ریختن رو می دونم که بلده...خنده رو هم بلده...چون مجبوره همیشه رو لبش به زور جاش بده...خنده ها ولبخندایی که فقط داغ دلی روتازه میکنن...اون همیشه شباش از روزاش قشنگ تره....شبا رو به خاطر تاریکیشون دوس داره....به خاطر تنهاییش...به خاطرآرامشی که بهش میده...اون فقط یه آرزو داره...کاش یه روز وقتی هوا تاریک میشه،شب میشه...دیگه صبحی نباشه...دیگه هیچوقت نبینه خورشیدو...یه ماه باشه اون بالا با صدها ستاره...اونقد زیر نور اون ماه بمونه تا سیراب شه...اونقد صدای تنهایی بشنوه تا کر بشه....عجب دنیایی داره...
دنیا با همه قشنگیش بعضی وقتا عذاب آوره...بعضی وقتا هم همه قشنگی های دنیا یه جا جمع میشه...یه جایی که اگه یه روز از دستش بدی...از دنیا با همه خوبی هاش وقشنگیاش متنفر میشی...اون هم سال ها پیش...تنها بهونه زندگشیو از دست داد....تنها رفیق وهمراه زندگیشو....کسی رو که اگه دلش می گرفت،سرشو میزاشت روی شونه های فرشته مهربونش وآروم می گرفت...اگه احساس تنهایی میکرد،دستای فرشته مهربونش چنان به دستاش قفل می شد که دیگه تنهایی براش معنایی نداشت...اون خوش بود...خوش بود با تمام لحظه های سرشار از لبخند هایی که دیگه سالهاست هیشکی نشنید...فرشته ها همیشه پرواز میکنن....همیشه میرن...شاید لایقشون نیستیم...شاید قدرشونو نمی دونیم....سالها پیش فرشته مهربون اون هم،رختاشو عوض کرد...یه لباس سپید...موهای خوشگل...لب های قرمز...چشمای براق...ودر چشم به هم زدنی بر فراز همه بلندی های دنیا....رفت...رفت بدون اینی که بدونه اون پایینا،یه نفر وقتی ببینه اون نیست چی به سرش میاد....رفت...بدون اینی که بدونه اون چی میشه...اگه تنها بشه...اگه دلتنگ بشه....اگه از خواب بیدار شه ومث همه صبح های قشنگ به انتظار فرشته مهربونش بشینه تا بیاد و صبح بخیری بهش بگه....اگه فرشته نیاد...اگه ازش خبری نشه......اون صبح مث هیچ صبحی نبود...از خواب بیدار نشده ،دلتنگ بود...دلش هوای زیباترین فرشته دنیا روکرده بود...آفتاب داره همه جا رو میگیره....خورشید داره به وسط میرسه....موقع ناهاره....عصر شد...شب شد....شام شد...چشمانی خیره به عکس مهربونترین فرشته دنیا واشکانی که نوازشگر گونه های خشک صورتی شکسته بود.....ولحظاتی بعد...صدای آشنای بوق تلفنی که همیشه با شنیدن صداش از جا می پرید....واین بار غریبی آشنا....صدایی شکسته از یک دوست....فرشته تو آسمانی شد....ودنیای زیبایی که خراب شد....
وامروز پس از سالها....
صدایی گرفته،چشمانی اشکبار وقامتی شکسته....دوست تنهایی ورفیق تاریکی ها.......وچشمانی منتظر...منتظر فردایی که شاید نباشه...
سالهای تنهایی و تاریکی واتاق تاریک، یادگاری بر پیکرش گذاشت که امید ندیدن فردا رو توی دلش روشن می کنه.........کاش فردایی نباشه....کاش صبحی نباشه.....روحی که نابود شد...طاقتش تاب شد...وتنها جسم موند...جسمی که یه روز اون هم کم میاره....یه روز خیلی زود......اومد....بالاخره یکی اومد...یه کسی که با بودنش آروم می شد....کسی که هر بار پیشش بود...هربار میدیدش...جون می گرفت...سبز می شد...بهاری می شد.....اومد وخنده ای کاشت بر لبانش...ولی دیر اومد...شاید اومد تا با روحی شاد...روانی خندان...وقلبی آرام بدرقه کند مسافری رو که بار سفرش بسته بود....
با دیدنش دنیا روقشنگ میبینه....با نبودنش تاریک.....
با دیدنش، بعد از سال ها داره طعم زندگی رو میچشه....با دیدنش،شباش تاریک نیست......صبح هاش قشنگه،سالها بود صبح بخیری نگفته بود وحالا باهیجانی وصف ناپذیربرای رسیدن هر صبح لحظه شماری میکنه....
وترسی که لرزه بر اندامش میندازه....وروزی که دیگه صبحش مث صبح هر روز نباشه....وروزی که مث هر روز نباشه...
واین وسط فقط دعایی که همیشه زمزمه میکنه.....
خدا یا...تا وقتی هست زندگی کنم....باشم...بخندم....واگه قراره نبینم صبحی که بدون اون باشه،نمیخوام اون روز باشم...
خدا یا... میدونم اون اومده تابا لبانی خندان وقلبی آروم پرواز کنم...پس نزار قبل از پروازم بره....
خدا یا اون اگه بره...اگه نبینمش...این بار دیگه می شکنم....