تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم - امشب تا صبح خواهم گريست...
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

برايم از سرزمين آلاله ها مي گفت و من چه زيبا با دستان لطيفم گل چين مي كردم آلاله ها را با مهرباني...

برايم از داشته ها و نداشته هايم مي گفت و من چه با نجابت همه آن چه را كه داشتم و نداشتم با صداقت در صندوقچه ذهنم مرور ميكردم...

برايم از غرور فراموش شده ام مي گفت و من چه خاشعانه غرورم را با نگاه ساده ام نثار نيلوفر ها ميكردم...

برايم از دلتنگي ها و غم هايش مي گفت و من چه غريبانه اشكهايم را هديه گونه هايش ميكردم...

برايم از شهامت تنها چيزي كه مي توانست من را تا اوج بلند بودن بكشاند مي گفت و من همچون پرنده تازه از قفس رها شده چه مستانه ديوانگي ميكردم...

برايم از باورهايش گفت، از ايمان و از خدا و من چه خوب در كلبه روحش اعتكاف ميكردم...

برايم از سكوت مي گفت و من چه معصومانه فرياد مي زدم...

برايم از نيازم به غرور مي گفت و من چه خوب تمرين مي كردم اين داشته فراموش شده ام را...

برايم از خلوت كردن با خود و خويشتنم مي گفت و من چه خوب شمع تنهايي را به نيت شفا روشن مي كردم...

برايم از حديث روييدن و حكايت جوانه زدن مي گفت و من چه ملتمسانه چشمانم را به ياري اين حاصلخيزي ميبردم...

برايم از دوباره تولد يافتن و تازه شدن مي گفت و من چه خوب زايش را در وجودم مي ديدم...

برايم از نيلوفرها، از گل پونه و از شاخه هاي بلوط مي گفت و من چه زيبا ريشه مي دوانيدم...

برايم از كوچ مي گفت و از لذت هجرت و من چه خالصانه كوله بار رفتن را مي بستم...

برايم از شمع، مي، ساقي و همه آنچه كه بوي هستي مي داد مي گفت و من چه ماهرانه جام را بر دستانم مي گرفتم...

برايم ترانه اميد مي خواند و من چه بچه گانه زندگي را معنا مي كردم...

برايم از نواختن، با ضرباهنگ فرياد مي گفت و من چه نيكو سازش را با اين تپش كوك ميكردم...

برايم از سرانگشتان دستهاي توانايش مي گفت و من چه زيبا دستانش را كه توانايي ابديت داشتند نوازش ميكردم...

امشب فرشته ای که روزي و دير زماني دوست بود و یار،بنا به غم ها ودلتنگی هایش با من هم صحبت گشت و به يكباره چه زيبا دلم را ويران كرد و غزل رفتن را چه آسان و چه شوك آور زمزمه كرد.كسي كه هيچ وقت فكر نمي كردم يك روز هيچ كس خبر رفتنش را به من بدهد،حال چه آسان و چه نا بهنگام بار سفر را مصمم بسته...آه...كه چه زود هنگام غزل خداحافظي را خواند و چه خوش كوك ساز رفتن را كوك كرد... او كه هيچ گاه فكر نكرد كه اين دل بيرحمِ كور،چگونه بايد فراموش كند...اوكه يكروز با همان مهربانی و صداي آهنگين،دلي را مجذوب خود ساخت و چه آسان همان دل را لگد زد و رفت...وااااااي كه چه مبهم روزي سلام ِدوستي را بر لبان هم نشانديم و امروز چه خوفناك بدرود گفتيم...آروزهايش و غزل خداحافظي اش لرزه اي بر اندامم مي اندازد...لرزه اي چون روزهاي نخست كه چه عاشقانه بر جانم براي دیدن و شنيدن صدايش مي افتاد،امروز به يكباره تمام وجودم را از عمق و با چه اندوهي به لرزه انداخته است...به هنگام سخن نخستينش،فيلمي بر پرده سينماي چشمانم عبور مي كند كه حاكي از خاطرت تلخ و شيرين گذشته است و صداي شعري كه هميشه در گوشم نجوا مي كند:«...سکوت جانم به هم زدی...شیشه غم به تلنگری،زدی شکست...»و حال اشكي كه چه نابا ورانه در چشمانم مي لغزد.اشكي كه به يكباره بر من نازل گشت و بغض چندين ساله را تركاند...روزي لرزه اي بر دلم افتاد و امشب لرزه اي بر اندامم...تا چه وقت اين لرزه بر دست و دلم جاري است؟خدا داند...امشب چه نا باورانه در آخرين كلماتش و صدايي لرزان،خواستار سلامتي ام بود وچه اندوهبار زير لب زمزمه كرد شعري را که یاد آور همه خاطرات این مدت بود........چو نغمه ای بیش و کم زدی،به دل ریشم تو چنگ زدی،روشنی چشمون تو به دل نشست،هوای من شد هوای تو،صدای من شد صدای تو.....

امشب نيز مانند شبهاي قبل و به ياد گذشته اي دير هنگام،مي گريم...ولي امشب شبي ديگر است...دلتنگ،گيج،مبهم...

امشب تا صبح خواهم گريست...

در انتهاي آن كوچه بنبست،سايه اي بر ديوار...سايه پسرکی شاد ،كه چه خرم مي دود و باد اورا با خود مي برد...ترس من از روزي است كه ديگر آن سايه نباشد...لكه خون بر درخت،شال زيبايي بر شاخه آويخته...هوا روشن شد...سايه ديگر نبود...و پس از آن ديگر هيچ سايه اي نبود...ترسم به جا بود...سايه خود را بر ديوار مي بينم كه...تنهاي تنها است...از آن پس سايه تنهاي تنها بود...و صدايي مبهم در آغوش باد كه زير لب زمزمه كرد...امشب تا صبح خواهم گريست.............تا همین چند وقت پيش يک چنين روزی پشت پنجره اين اتاق ايستاده بودم و چه زيبا می ديدم دور و برم را!!و امروز با چشمانی گريان باز هم نگاه می کنم.نگاهی متفاوت همراه با اشک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:59  توسط البرز  |