تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم - رد پای اشک هایم را بگیر...تا بدانی خانه عاشق کجاست
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

صدای تیک تیک عقربه های ساعت اتاقی توی این شهر بزرگ خوابو از چشای پسرکی دلتنگ زدوده...نیمه های شبه و اون هنوز خوابش نمیاد...شاید یه سال پیش روزی که این وبلاگو ثبت می کرد هیچوقت حتی فکرش رو هم نمی کرد که این چنین تنها یار و مونس شبهای بی کسیش بشه...شبهایی که توشون پر میشه از هیچ...یه سال پیش وقتی میخواست توی این وب بنویسه شاید حتی انگیزشو از این کار نمی دونست...یه پسرکی با یه غم بزرگ...نوشت از همه غم هاش...نوشت از شادی، با داشتن همه غم هایش...چه ساده وقشنگ می نوشت...چه دنیای زیبایی داشت...ماه ها و روزها چه قشنگ بودن...چه دوستایی داشت...چه قرارایی میزاشت...یه اتاق داشت...یه اتاق تاریک...یه اتاقی که همه وقتی میخواستن پسرکو خوشحال کنن یه شمع میگرفتن دستشون و روشنایی میدادن به اتاق پسرک...ولی یه روزی از توی این آسمون قشنگ خدا یه فرشته اومد...یه فرشته مهربون اومد تا دیگه هیچوقت واسه روشنایی اتاق پسرک احتیاجی به شمع نباشه...چه زیبا و به موقع اومد...درست توی آخرین لحظاتی که پسرک داشتن ذره ای از خوشی های دنیا رو رویایی بیش نمی دونست...غم ها ودلتنگی های پسرک اونقد نا امیدش کرده بود که روحش مرده بود و جسم هم در حال پوسیدن بود....پسرک زنده شد...نفس می کشید...نفسی متفاوت از همه نفس های زندگی اش...چقدر همه چیز عوض شده بود...چقدر همه چی زیبا و قشنگ شده بود...دنیایی متفاوت...آدمایی متفاوت...زندگی متفاوت...صبحی متفاوت...شبی متفاوت...خوابی متفاوت.......اینجا آخر دنیا بود...دنیایی متفاوت از دنیای همه آدما...وحالا دست نوازشگر فرشته ای مهربون بر سر پسرک همه قشنگی های عالم رو بهش هدیه می کرد...روزها می گذشت و لحظه های قشنگ پسرک تمومی نداشت...چقدر پسرک عوض شده بود...چقد مهربون شده بود...دیگه هیچ چیزی توی این دنیا نبود که بخواد خنده های قشنگ پسرکو ازش بگیره...شبا رو دوست داشت واسه صبح فردای قشنگشون...و صبح ها رو دوست داشت واسه داشتن قشنگترین روزی که در پیش داشت....پسرک کم کم به اوج خوشبخت ترین آدم روی زمین مبدل گشت...همه چی قشنگ بود...شبا و روزا گذشتن و امشب و شبای قبل رسیدن....امشبی که پسرک وقتی برگ برگ دفتر گذشته دور و نزدیکش رو ورق میزنه دلتنگ همه داشته و نداشته هاش میافته....خواب از چشمای پسرک رفته...هرکجای دفتر کم سن وسال عمرش رو ورق میزنه میخوره به زیباترین اتفاق این دفترچه زندگی....غم ها،فرشته مهربون،...شادی ها،فرشته مهربون....گریه ها،فرشته مهربون...خنده ها،فرشته مهربون.......پسرک امشب و همه شبایی که دلش میگیره واینجوری دلتنگ میشه،یاد فرشته مهربون آرومش میکنه...پسرک خیلی خوشبخته...اون همه قشنگترین حسای دنیا رو یه جا با هم داره...توی خوشیاش،توی غم هاش....توی این شبای دلتنگی وقتی به یاد گذشته دور هنگامش میافته،هیچوقت باورش نمیشه که امروز خوشبخت ترین آدم روی زمینه...زندگی با اومدن فرشته مهربون به پسرک برگشته...پسرک زندگی میکنه،مث همه آدمای روی این کره خاکی...ولی متفاوت تر از همه شون...پسرک زندگی اش پره از خوشبختی...پره از شادی...پره از خنده...پسرک با همه آدمای روی زمین فرق داره....پسرک یه چیزی داره که هیچکسی نداره...پسرک یه فرشته مهربون داره...یه دست نوازشگر مهربون داره...تا وقتی اون باشه،هیچوقت خنده از لبای پسرک دور نمیشه...هیچوقت احساس تنهایی نمیکنه....فرشته مهربون اومده تا پسرک زندگی کنه...وامروز پسرک قشنگ ترین زندگی دنیا رو توی همون اتاق تاریکه روزهای دور گذشته، در حالی که روشن ترین نقطه دنیاست تجربه میکنه......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 2:10  توسط البرز  |