|
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...
|
چقدر زود تموم شدن روزای قشنگ من...انگار رویایی بیش نبودن...
فقط چند ساعت...چند روز...چند ماه....
بودم...زندگی کردم...نفس کشیدم...مث همه...سلامت و شاداب...
چه راحت و صمیمی زندگی می کردم...طعم خوشی زندگی و حس و احساسات آدمی رو چشیدم...
ولی چه زود تموم شد...چه زود شدم آدم هشت ماه پیش...
چه زود دوباره تموم شدم...
ناشکر نیستم...این سرنوشت آدماست که زندگیشونو رقم میزنه...
این وسط خدا رو شکر می کنم...شکر می کنم واسه هشت ماهی که یه زنده واقعی بودم...
هشت ماهی که به اندازه زندگی چند ساله هر آدمی،خوشبخت بودم...
هشت ماهی که یه روزش با زندگی 22 سال گذشته غم و رنجم،برابری می کرد...
دیگه چیزی ندارم که دلخوشش باشم...همه چیزای خوب رو از دست دادم...
خودمو می سپارم به روزگار...می سپارم به حقیقت دنیا...می سپارم به سرنوشت...
ولی توی این هشت ماه یه چیزی رو تجربه کردم که دیگه خیلی برای عملی کردن دوباره اش دیره....
انگیزه و امید تنها چیزییه که می تونه حتی سرنوشت رو هم عوض کنه....
دلم پره از حرف...پره از ناگفتنی هایی که فقط می تونه قلب و دلم رو آروم کنه...
و ای کاش می تونست باز هم سنگ صبور روزای درد و تنهاییم باشه...
کاش می تونست دوباره برام حرف بزنه...
برام بگه...از همه چی...از همه...از همه...از همه...
بغض عجیبی گلومو گرفته...
بعضی وقتا سکوت آدما حرفایی رو میزنه که زبون نمیتونه....
محتاج دعای همه تونم...همه تونو به خدا می سپارم...
خدا حافظ