تبليغاتX
گاهی خوشی........گاهی غم - فرشته من به حرمت چشمان عاشقم بر میگرده........
آرزو دارم شبي عاشق شوي...آرزو دارم بفهمي درد را...

باورم نمی شه یه شب دوباره مث همه شبای سخت دیر زمانی از گذشته دوباره برگشتم و دارم می نویسم...

باورم نمی شه دوباره یه شب سخت و بد رو به مانند همه شبای سخت دور گذشته بر پشت این میز آشنا تجربه می کنم...

باورم نمی شه یه شب دوباره اومده که دلم گرفته...

که دلتنگ شدم...

که دلم میخواد با کسی حرف بزنم...

باورم نمیشه شب سخت امشب رو...

باورم نمیشه چشمانی رو که دوباره بارونی شدن...

باورم نمیشه پایان همه اون دوستی ها و خوشی ها رو...

باورم نمیشه به این زودی همه چی تموم شده باشه...

امروز بیست و پنجم بود...بیست و پنجم فروردین...

یه سال گذشت...

یه سال پیش یه همچین شبی بود...

یه همچین شبی پا گذاشتم رو تموم دلتنگی ها...

رو تموم تاریکی ها...

از خودم...از دنیای تاریک خودم زدم بیرون....

وارد یه جمع شدم...یه جمع عاشق...

یه سال پیش بود...

یه همچین شبی چه آروم سرم رو گذاشتم و به امید فردایی قشنگ به خوابی عمیق فرو رفتم...

فردایی که توش پر بود از قشنگی...

پر بود از امید...

پر بود از یکرنگی ها...

یاد همه اون روزای خوش به خیر...

یاد همه اون لحظاتی که بعد از چند روز با حضور فرشته ای مهربون دنیا یه تیکه از بهشت شد به خیر...

چقد امشب دلتنگم...

چقد دلم می خواد من خوب بودم...

سالم بودم...

نفس می کشیدم ...مث همه...

یه سال پیش بود...

بیست و پنجم فروردین...

رفتنم به اون جمع بهونه بود...

بهونه ای که خدا واسه سلامتی ام پیش روم گذاشت...

و چه زود فرشته مهربونش زمینی شد...

فقط چند روز بعد ، فرشته هم اومد...

اومد تا معجزه احساس رو کامل کنه...

و چه زود تازه نفس شدم من...

و چه دوباره متولد شدم من...

و امروز...

فرشته مهربونم رو گم کردم...

در لابلای تمام کوچه پس کوچه های این شهر شلوغ پی اش گشتم و نیافتم اثری...

کجا رفت...

پس چرا نموند....

چرا منو با این حالم گذاشت و رفت...

کجای کارم اشتباه بود...

کجای این همه خوبی رو فراموش کرده بودم که روزهای خوش زندگی اینقدر زود ازم گرفته شدن....

و یا هم شاید سهم من از این دنیا بزرگ فقط همین بود...

شاید فقط همین چند صباح رو باید زندگی می کردم...

روزای خوش من تموم شدن...

حال و روزم خوش نیست...منتظرم...انتظاری سخت...

ولی قلبم هنوز زنده ست...

هنوز می تپه...

هنوز امید داره...

شاید باورش شده که فرشته مهربون دوباره بر می گرده...

چقد دلم میخواد دنیا یه سال به عقب برگرده...

چقد دلم می خواد امشب برگردم به اون روزا...

چقد دلم می خواد امشب خواب اون روزا رو ببینم...

یه سال پیش بود...بیست و پنجم فروردین...

فرشته من به حرمت چشمان عاشقم بر میگرده........

مطمئنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:34  توسط البرز  |